خواهرم برگشت اونجایی که رفتنشون خواهرزادمو و گریون کرد!...

دیروز برگشتن دوبی.. وای که چقدر بده این خلوتیه خونه و سوت و کوریه اتاقم که خالی شده از خیلی چیزا.. خالی شده از حرف زدنای نصف شب و خنده های مریوم و داد و بیداد خواهری و قند تو دل آب شدنه من!.. انگاری جای جای خونه با رفتن اونا با ما قهرن.. انگاری خونه دیواراش یه جورایی مریض شدن انگاری خونه پر شده از دلتنگی.. انگاری در و پنجره های خونه بغض کردن......

دیروز مریوم خیلی دلش گرفته بود.. شبی که فرداش قرار بود برن با بغض تو گلوش بهم گفت خاله جون چرا ما باید بریم دوبی؟ منم با اینکه میفهمیدم الانه که بزنه زیر گریه سعی کردم یه جوری قانعش کنم گفتم واسه اینکه بری درساتو بخونی و تموم شه و دوباره تابستون زودی برگردی.. نگاش که میکنم اینقده جلوی خودشو گرفته بود و سعی میکرد که اشکاش نیان پایین که بغض از چشاش و لحنش میزد بیرون!... الهی بمیرم خیلی دلش گرفته بود... همیشه همینجوره موقعی که میخواد از اینجا بره بدجور بی تابی میکنه اما همشم سعی میکنه نزنه زیر گریه خیلی خودشو کنترل میکنه ... دیروز تو ماشین که داشتیم میرفتیم فرودگاه اشکاش در اومد و مامانیش بغلش گرفت و آرومش کرد.. این خواهر زاده و برادر زاده ی من کلی بهم وابسته ان.. برادرزادم که دید خواهرزادم گریه میکنه نزدیک بود که خودشم بزنه زیر گریه اما این کار و نکرد و همش لبخند میزد الهی پیشمرگشون بشم من.... دیگه موقع خداحافظی که رسید این خواهر زادم نتونست جلوشو بگیره و گریه گریه گریه و گریه گریه............ بیرون که اومدیم از فرودگاه برادرزادم باز نزدیک بود این اشکاش بیان رو گونه هاش که با شوخی و خنده حلش کردم...

خدا رو شکر به سلامتی رسیدن... الهی شکرت.......

+من خوبم... دلم هم خوبه.. الهی شکرت....