هوووم .. این روزا به جای ثبت کردن حرفام اینجا تو ذهنم همش کلنجار میرفتم و خدا رو شکر ثبت نشدن...
امروز داشتم به این فکر میکردم که دلم میخواد با جزئیات بیشتری از روزمرگیام بنویسم اینجا، خداقل ۲۰ سال دیگه وقتی اومدم یه چیزی داشته باشم که بخونم و زنده کنم لحظه هامو با یادآوری دقیقشون ... مثلا همین الان مو فرفری رو که خواب افتاده بود تو هال بغلش کردم چنان بو کشیدمش و تو بغلم فشردمش که روحم تازه شد .. الانم کناربزرگه رو تخت دراز کشیدم که خوابش ببره ... فردا کلاس حضوری دارن .. باید بنویسم روز اولی که مدرسه رفت چه جوری بود اولش یه ذره انگاری دمغ بود اما همسن که برگشت و من خودم در و براش باط کردم صورتش کلا میخندید و انگاری بهش خوش گذشته بود.. همین روزا باید بیام یه پست قشنگ بنویسم مختص همون روز اول مدرسه ... هر چند که فیلم کاملشو گرفتم و دارم و یه جورایی حس و حال روز اول ثبت شده ...
آی خوابم گرفته ... یه نقطه از باسنمم گرفته تیر میکشه بد دردیه ....
سعی میکنم زود زود بیام من بعد ...