تصمیم گرفتم جوابشو ندم .. چون درونم غوغاس ، حسی که از تو هی دارم خفه ش میکنم الان یه ماهه، نمیتونم ادامه بدم اینجوری ، اون هیچی به روش نمیاره اما من هی منتظرم تمومش کنه این بازی و ، آره بازی بدی که من توش خودم نیستم مجبورم نباشششم تا اون ناراحت نشه ، من من من خود من از درون این نیستم که جلوی اونم ، اگه میخندم جلوش صرفا یه شکلک خنده س نه هیچ چیز دیگه من از تو پرم پر از توقع پر از بی تفاوتی نسبت بهم پر از بی مهری اون نسبت بهم پر از فکرای سمی و یه عالمه زامبی درونم لونه کرده ...... خواستم جوابشو ندم تا ببینم عکس العملش چیه، مثه من بیقراری میکنه یا که نه اصن براش مهم نیس ؟.... یهو این تصمیمو گرفتم ... پیام داد ، گوشیم دستم بود نگاه نکردم ، مخفی بود ،.. چند ساعت گذشت اما سین نکردم ، شب شد و گذشت ، بازم نگاه نکردم ، فرداش شد پس فردا شد من بازم بازم تا به الان پنج روز گذشته هنوز نگاه نکردم ، دیشب یه چی فرستاد تو ایسنتا سین نکردم امروز ظهر پاکش کرد ... هی تو ذهنم با خودم کلنجار میرم که واقعا تا این حد نسبت بهم بی تفاوته .... با خودم میگم آره خوب شد جواب ندادم چون داشتم میمردم از تظاهر کردن خودمو یه شکل دیگه نشون دادن خسته شده بودم داغون بودم ، زندگیم این منه داغون و پس میزد باید راهی پیدا میکردم از شر این حس بد نجات پیدا میکردم ، راه نجات همین بیصدا رفتن بود ، بیصدا میرم ...... میرم از جلو چشمات میرم از تموم روز و شبات میرم از خیال واقعی روزانه لحظه هات میرم از دست زبون تلخِ بی رویاهات ......