از صبح هوا ابریه ، دیگه یه ساعت پیش آقایی که میخواست بره بیرون ، پسر خواهرش و بزرگه هم همراهشون میخواستن برن که به منم گفت توام بیا خوش میگذره ،.. رفتیم یه دور بیرون و لب دریا و موجای قشنگ دریا  حالمونو جا آورد  ، دیگه من و کوچیکه پیاده شدیم خونه ، اونا سه تاشون رفتن مغازه نشستن ،.. کوچیکه رو با اسباب بازی و تی وی تنها گذاشتم و خواستم یه استوری بزارم که ..... که دیدم یکی از اونایی که دنبال میکنم یه استوری گذاشته ، استوریش در مورد خواهرش بود که چند روز پیش مهاجرت کرده بود یه جای دیگه از این کره خاکی .... دلش گرفته بود و داشت ویدیوهای خواهرش با خودشو آپلود میکرد  هی ... اونا رو که با هم دیدم ، اون نگاهاشون اون لبخنداشون اون بغل کردناشون   بغضم گرفت  اشکم باز اومد  دلم باز به صدا اومد .... دلتنگیم نفسمو بند میاره ، سخت میکنه لحظه ها رو برام ..... دلم تنگته آبجی   آبجیییییییییییییییی آبجیییییییییییییییییی صدامو میشنوییییییییییییییی من اینجااااااااام تو کجایییی   آبجییییییییییییییییی کجاااااااااااااااااااااااااااااییی