خاله آقایی و خواستگارش
دیشب باز دور هم نشسته بودیم ، یکی از خانومای فامیل که شوهرشو چند سال پیش از دست داده بود و دو پسر بزرگ و یه دختر داشت و پسر بزرگشم ازدواج کرده و دخترشم امسال ازدواج میکنه و پسر کوچکش هفده سالشه براش خواستگار اومده بود ، سر صحبت و با فامیلاش باز کرده بود و هی شوخی میکرد ، و کلا خیلی ریلکس داشت جریان و واسه بقیه تعریف میکرد ، این خانوم کسی نیست جز خاله آقایی ما، این خاله آقایی زیادی شوخه جمعممونم کلا بیشتر زنونه بود فقط این آقایی و پسر خاله اش بودن مابین خانوما، این عروس خانوم هنوز عروس نشده هی تعریف میکرد و هی بقیه یه متلک بارش میکردن و اونم هی به شوخی جوابشونو میداد و صدای قاه قاه از تو خونه بند نمیشد یهو بین شوخیاش لحنش یه نموره غمگین شد گفت ولی خدایی هیچکی نمیتونه درک کنه که تنهایی بد دردیه فردا روز که بچه هات رفتن سر خونه زندگی تو میمونی و یه خونه ساکت و تاریک، اینا رو میگفت و من تو ذهنم هی کنکاش میکردم که دو هفته پیش این خاله آقایی رو دیده بودم اونم چند بار طی چند روز، اون روزا حس کرده بودم خیلی شدیدا افسرده اس عین آدمای مریض اما امشب یه جور دیگه شنگول بود انگاری خودشم بدش نمیومد از این خواستگار، واسه همین همینجور که داشت حرف میزد گفتم من که باهات موافقم اگه مورد خوبی باشه چه خوب که یکی کنارت باشه همدل و همزبونت میشه ، تا اینا رو گفتم اصن چشاش برق زد انگاری منتظر بود یکی از جمع اینا رو بهش بگه ، خندید دستشو به علامت لایک آورد بالا و گفت قربون تو برم من اتفاقا چند دقیقه پیش خواهرتم همینا رو گفت بهم امشب فقط شما دوتا با ازدواجم موافق بودین بقیه همه چی رو به شوخی میگرفتن ، انگاری زمانی که من تو حیاط با کوچیکه بازی میکردم فاطمه همینا رو بهش گفته بوده... امشب تو این جمع خاله آقایی خواهرش بود مامانش بود خواهر زاده هاش بودن حتی عروسشم بود نوه شم بود ، هیچکی این دلگرمی رو بهش نداد ، اون به شوخی سر صحبت و باز کرده بود اما من حس میکنم واقعا از ته دل منتظر بود ببینه بقیه چی میگن ، بقیه اونجور که باید جدی نگرفتن اما من حس میکنم قضیه تو دل خاله آقایی جدی جدی بود ، شایدم تا چند وقت دیگه خبر ازدواجشو شنیدم ، چی از این بهتر 😉 کاشکی ما آدما یاد بگیریم که تو هر شرایطی بهم دلگرمی بدیم .....