نمیدونم چرا همه چی رو به خودم میگیرم ..
یه آدم مگه چقدر میتونه همه چی رو بسنجه تا برسه به اون چیزی که دلش میخواد... آخرشم هیچی ... من به زور میخوام به خودم بفهمونم که آره اون به خاطر من تو این ساعات نیومده مثلا دقیقا ۱۱ شب میاد آن میشه که حرص منو دراره .... وای وای بخدا مغزم نصف شد دلم پرس شد بس کوبوند خودشو به دیوار سینه ام ..... هر چیم سعی میکنم مخ علافمو سرگرم کنم باز یادش نمیره ... قسمتای سریال خاتون رو تو دو روز همش دیدم تا مثلا سرگرم شم و وقت واسه دلتنگی نداشته باشم اما باز وسطای فیلم میپریدم چک میکردم که چه خبره ..... کاشکی ماهی یک دفعه رضایت میداد بیاد باهاش حرف بزنم بعد اینجوری حداقل دل صاب مرده مو شاید میتونستم بشونم یه جا..
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 5:29 توسط رویا
|