تو این روزای بی کسی اگه به دادم نرسی
یه روز میای که دیر شده نمونده از من نفسی
خواستن تو برای من فراتر از روح و تنه
راز همیشگی شدن همیشه از تو گفتنه
.
.
دارم گوش میدم با صدای تو ......
آی ...
چشامو میبندم ..
تو جنگل راه میرم ، تنهایی قدم زنون با خودم .. چقدر من گمم اینجا ... غریبم ... برگای خوابیده رو زمین و بیدار میکنم ، صدای غر غرشون راه افتاده خش خش خشش خش... درختها همه دهن کجی میکنن نگاشون نمیکنم ...... خواب افتادم .. تارزان و خواب دیدم همین الان ...
انگاری قرار نیس شلوغ شه سرم چون جاری اومده همینجاس ... باید با همین انتظار بی در و پیکر بسازم .....
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 20:19 توسط رویا
|