الان باید پا شم برم خودمو بچپونم تو آشپزخونه تا خود افطار ، آیا طبیعیه اینجا تمرگیدم و نمیتونم جم بخورم چون الان قسمت پایانی خاتون و دیدم 🥺🥺🥺  آخه چراااااااااا اینجوری شد؟؟؟ 😭😭😭😭  شیرازد نفهمید ایران دختر خودشه  فکر کرد دختر رضاس 😭😭😭  ای خداااا آخه چرا وای وای دلم کبابه برااااش خاتون خاتووووووون چرا نگفتی بهش آخ الهی بمیرم واسه اون دلش ، وای وااااای دماغم گرفت بس که بالا کشیدمش   اشکه که بند نمیاد، من دلم تنگ میشه برا خاتون  ، حالا هی باید برم پیج نگار جواهریان و دید بزنم  تا شاید دلتنگیم امون بده هی اونو به چشم خاتون ببینم 🤪، چه فیلم خوبی بود آی آی   چقده منِ جو گیر و هی بالا و پایین کرد   چقده داد و بیداد منو سر سکانسای خاتون با شیرزاد درمیاورد ، چقده خاتون سختی کشید چقده قوی بود ، وای یادم که میاد وقتی تو جنگل دخترش ایران بدنیا اومد شیرزاد بالا سرش بود اما خاتون جیکشم درنیومد قایم شده بود تا شیرزاد نبینتش ، ایران به دنیا اومد و خاتون همه دردش و تو خودش خفه کرد صداش درنیومد  به جاش شیرزاد از درد دلش از درد ندیدنش چنان دادی زد که کل جنگل و لرزوند  ..... اوووخ 🥺  چطوری برم آماده کنم افطار و ، چطوری ؟؟؟ 🥺🥺🥺 خاتوووووونم خاتون جااانم 🥺🥺🥺🥺🥺🥺😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭   برای خودم پایان خاتون اینجوری تموم میکنم اینکه  رضا تو قطار به شیرزاد میگه که ایراان بچه اونه بچه شیرزاد و خاتونه 🥺🥺😭😭   این یه ورش   یه ور دیگشم  اصن دوست دارم تو ذهنم خاتون و شیرزاد و دخترشون ایران و تو جنگل گیلان تصور میکنم  که دخترشون داره جلو جلو تو گندم زار میدوه   شیرزادم خاتون و قفل کرده تو حلقه دستاش و با خنده پشت سر دخترشون  راه میرن   خاتونم عشقه که میباره از سر و صورتش🥰 🥺🥺🥺🥺😭😭😭😭😭😭