بزرگه رو فرستادم مدرسه، این روزای آخری که امتحان دارن  انگار خودمم که دارم میرم مدرسه ، همون حال و هوا هجوم استرسا که میاد سراغم منو میبره به سالهایی که روزای آخر امتحان ترمم بود... یه حس عجیب آمیخته به افتخار دارم به بزرگه  خیلی برام خوشاینده این حس ....  جان و دلم نفس مامان همین که میبینمت که داری روز به روز مرد تر میشی ، گذر زمان و با تمام وجودم دارم لمس میکنم  ، نگات که میکنم با خودم میگم این مصطفی همونیه که یه روزی داشت گریه میکرد خودشو لوس میکرد بهونه میگرفت اون مک کوئین و میخوام اسپایدرمن میخوام من گرگم اما حالا حتی از نگاهت هم میشه بزرگی رو حس کرد  آخ من به فدای اون نگاه بزرگونه ت بشم مادر ، فدای جفت چشات فدای قد و بالات بشم من وای قلبمی همه عمر و دنیامی ، خدایا همیشه حفظشون کن برام  سالم و خندون آمین یا رب العالمین