طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

پسر با شهامتم

یکشنبه یکم خرداد ۱۴۰۱
رویا

واسه بزرگه موز آورده بودم ، براش پوست کندم دادم بهش تا برداشت  داد زد سرم  چرا پوستشو همه کندی گفتم اِ اینجوری نمیخواستی نفهمیدم مامان ، بعد همون لحظه نگام کرد با لحن آروم خیلی آروم گفت ببخشید داد زدم و لبخند زد بهم ، ته دلم چقدر از این حرکتش سوپرایز شدم ، وای ته قلبم بهش بالیدم که درجا معذرت خواهی کرد، یعنی شهامتشو داشت اون غرور بچگونه شو کنار گذاشت و گفت ببخشید داد زدم  چقدر خارق العاده وجودمو پر از غرور داشتنش کرد   مرد کوچک من 🙂