!!!
شوهر خارجی
سلام.. واى الان خونه عمه جون هستم.. چقده اينجا شلوغ پلوغه.. اين خواهر زاده عزيزمان هم نشسته پیشمان و گیر سه پيچ داده كه چى دارى مينويسى خاله؟.. بيرون تو حياط همه نشستن عمه و دختراش و عروسش و خواهرم و ... من اما اومدم تو اتاق چون اونجا حرفى ندارم واسه گفتن و بايد مثه گنگا زل بزنم بهشون.. الان حوصلم داره سر ميره اما ميدونم واسه چيه؟ چون دلم واسه آبجيم تنگ شده.. آبجى رويايى رو ميگما.. هى روزگار هى.. آه.. اى خدا..
امروز يه اردك ديدم .. تا ديدم ياد آبجيم افتادم واسه يادگارى خريدمش.. آخ .. الهى توكل به خودت ايشاالله كه هميشه خوشبخت و خندون و كنار من باشه آبجیم.. الهى آمين..
خونه عمه اينا خيلى بيش از حد شلوغ پلوغه يعنى ها من اگه يه هفته اينجا بمونم ديوونه ميشم حتما باور كن.. ماشاالله هزار ماشاالله بچه ها كلى شلوغ ميكنن كه من سرسام ميگيرم.. اما برعكس خونه خواهرم اينا همه چى آرومه ساكته .. ديارمون و دوست دارم.. دلم تنگ شده واسه خونه خودمون..
پريروز سعيد به شوهر خواهرم گفته بوده كه يه پسر خوبى هست كه مناسبه واسه خواهر زنت! يعنى من!... تا خواهرم اين و بهم گفت با خودم كفتم وا.. اما آبجيم كه به هيج وجه راضى نبود و بهم گفت من حتى به ...(يعنى شوهر خواهرم) هم نگفتم كه به تو چيزى ميگم اما حالا كه بهت گفتم به روت نيار .. گفتم باشه (فهمیدین واقعا چی گفتن این یه تیکه رو).. اما خودمم اصلا راضى نميشم تو غربت زندگى كنم.. وا حالا ديگه خواستگار داريم از غربت وا وا خدا مرگمون نده ديگه چی دستم درد نكنه..