طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

آخیییییییییییییییییییش

جمعه دهم تیر ۱۴۰۱
رویا

آبجی

 

من به فدای اون دل بزرگ همچو دریاییت

 

😘😘😘😘

 از دیروز رنگین کمونی شده آسمون قلبم آبجی جونم 🌈

 دیروز یکی از شلوغ ترین روزای این چند وقت اخیر بود برام ... صبحی از ساعت ۷ که بیدار شدم بیرون بودم ، حول و حوش ساعت ۱۲، یا ۱ بود که متوجه شدم تو اینستا درخواست دادی و دیگه بلاک نیستم ، دقیقا اون لحظه تو ماشین کنار علی نشسته بودم ، چقده دلم تند تند بالا و پایین پرید ، بعد یه ربع که علی از ماشین پیاده شد ، یهو پریدم چک کردم کلبه رو، دیدم اونجارم بلهههه، قند تو دلم آب شد ، خیالم راحت شد ، هر چند اجازه نوشتن توش ندارم هنوز اما همین که میتونم ببینم برای من درمون دله ....   بعد و بعدشم بیرون بودم، شلوغ بود دور و برم  تا اینکه اومدم خونه بیهوش شدم از خستگی چون دیشبش دو ساعت بیشتر نخوابیدم ... یه چهل دقیقه که خوابیدم دوباره باید میرفتم بیرون خونه مامان علی ، تا شب  ... شب که خونه اومدم چون دو روزی خونه نبودم خونه خواهرم بودم، خونه وحشتناک بهم ریخته بود مشغول جمع و جور کردن شدم ، قبل خواب تو کلبه کیف میکردم که نفهمیدم کی خوابم برد ،  امروزم مهمون دارم ، ... 

خلاصه الان اومدم بگم آبجی من کوچیکتم  من عاشقتم   دیشب که باز اومدم تو کلبه خیلی دلم میخواست یه کوچولو یه دونه یه کلمه چیزی ازت ببینم واسه همین دیشب اون پست و گذاشتم 

ولی عمیقا از دیروز با همه شلوغیا خیالمو راحت کردی ، کلبه که باشه اصن حال دلم خوب خوبه و دلم قرص قرصه،   کلبه هست   منم توش غرق میشم 😘😘😘😘

 

 زیادی مشغولم  برم تا دیر نشده ...