طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

دوشنبه سوم مرداد ۱۴۰۱
رویا

دوباره ........

دوباره تموم شد ..... 

و من چقدر خسته تر از اونیم که امید دوباره به اومدنش داشته باشم ، .. خسته تر میشم وقتی به کلافگی روزای بعد فکر میکنم ... به دلتنگی های بی حد و اندازه .... خدایا   میخوای منو  چیکارم‌ کنی ؟  میخوای قوی تر بشم ؟؟ میخوای منو بسازی از نو ؟؟؟  خداااا   جونی نیست دیگه   خودت ببین .... خیلی خسته م ..... حوصله فکر کردن بهشم ندارم ...... از این اوضاع حالم بهم میخوره ... فقط دلم سوخته ... دلم خیلی سوخت .... آخه خدا دلم چه گناهی داشت اینجوری امیدوارش کردی بعد دوباره زدی ذوقشو کور کردی.... خدایا ناشکری نمیکنم ، تو عالمی  من راضیم به رضای خودت ...   فقط  میشه  دیگه  الکی دلخوش نشم .... الکی منتظر نمونم ..... الکی و پوچ نشه امیدم .... 

خدایا میخوام برم دیگه ... برم اونجایی که یا اگه هست واسه همیشه باشه  یا هم اگه نیست   امید به اومدنشم نباشه ... این انتظار منو میکشه ..........................‌‌‌