رو تختم ...
همه بدنم درد میکنه .. خواب بد دیدم .. خواب دیدم من و علی دعوامون شده اونم جلو مامانش به دروغ داره میگه که من نفرینش میکنم همیشه ، منم با همه وجودم شوکه شدم و میگم من هیچوقت اینکار و نمیکنم ولی اون جلو مامانش به دروغ منو مقصر میکنه و من میام تو اتاق و نماز میخونم و گریه میکنم، از خواب که پریدم چشام اشکی بود ....
بلند میشم میشینم رو تخت ، گوشیمو از گوشه تخت برمیدارم چک میکنم ، با خودم فکر میکنم شاید خوابم برمیگرده به سعیده ، شاید به خاطر جوابی که صبحی داد این خواب و دیدم چون جوابش حالمو بد کرد دلمو لرزوندد دوباره... هنوز پیامی که صبحی براش فرستادمو ندیده ...
گوشی رو میزارم سرجاش برمیگردم سرجام میچسبم بهش ، دستشو که رو سرشه میارم پایین دستشو میگیرم و خودمو میچسبونم به بازوش، .... شاید اینجوری بتونم بخوابم ...
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 10:29 توسط رویا
|