"پیمان قلبها"

حس خوشبختیِ با بغض..

خندیدنِ با اشک..

داشتن تو و باز نا آروم بودن دلِ تنگم..

داشتن تو، تو قلبم..

آروم نفس کشیدن.. آروم با تو بودن...

آروم خندیدن... آروم قلقلک دادن تو، تا که پر شه با خندهات اون همه رویا...

 آروم نگاه کردن چشم تو چشم هم..

آروم خیره شدن به رویا.......

 

سرما خوردگی..

وای خدا مرگت نده دختر.. دیروز صبح گلوم یه جوری بود خودم احساس کردم ممکنه سرما بخورما.. حالا شب خونه عمه جان اینا جلو همه گفتم منو نبیینن که اینقده پوست و استخونما، من عمرا اگه مریض بشم عمرا.. وای خدا بگم چیکارت نکنه دختر... الان سرم داره میترکه... سرما خوردم  تب دارم.. اما امروز صبح که بیدار شدم با خودم فکر کردم من این ویروس و میکشم وقتی داشتم آب به صورتم میزدم تو آینه به خودمان نگاهی انداختیم و چشم تو چشم خودم بلند گفتم قوی باش دختر قوی باش قویییییییییی(دیالوگ امیر تو سریال وضعیت سفید)،بعدشم به خودمان لبخند زدیم و انگاری حالمان بی نهایت بهتر شد آهای ویروس بی حیا من تو رو باخنده هام میکشم!!!!!!!! دیگه زورت به من رسیده؟.. هنوز نمیدونی با کی طرفیا!! بهت نشون میدم..

خدایا الهی همه آدما سلامت و خندون باشن.. الهی آمین یا رب العالمین..

از بد شانسی دیگه م این بود که گوشیم هم مریض شده مثه من وای بچه م مریضه باید هر چه زودتر درومونش کنم یا یکی دیگه بخرم 

+ دوستان گفته بودم پستایی که عنوانش پیمان قلبهاس نظر ندین چون تأیید نمیشن..

"پیمان قلبها"

+این مطلب مربوط به دیروزه عزیزم..

امروز صبح چقدر خوش گذشت واسه من.. واي بر عكسه چند روز پيش كه داغون و كلافه شده بودم امروز با شنيدن صدات خوشحال و خندون شدم.. لبای خندونم اومد سراغم.. وقتی كاملا بيدار شدم از خواب انگار با همه دوست داشتم فقط شوخي كنم و بخندم آخ كه چه خوبه حس قشنگی داشتن مثه امروز صبح من... الهي شكرت... واي تموم روز و شارژ بودما حتی ظهری تو اتاق مريوم جلوی آينه چنان صدای آهنگ و بلند كرده بودم و داشتم واست ميخوندم .. برات میخوندم جلوي مامان و مريوم... باورت ميشه دقيقا نيم ساعت من فقط هی جلوي آينه  ادا اطفال برات در مياوردم و با اون حس قشنگم برات آهنگ و لب خوني ميكردم اصلا انگار نه انگار كه مامان هست مريوم هست انگار نه انگار ... تو حال خودمان بوديم ما!... برات میخوندم با لبای خندون:

چه خوبه عاشقی اما فقط با تو ..
ببینم هر شب رویای چشماتو ..
چه احساس قشنگی من به تو دارم ..
چه قدر خوبه که میدونی دوستت دارم ..

چه خوبه اینکه حالم رو تو میدونی ..
همه حرفامو از چشام تو میخونی ..
تو دلواپسیام هستی کنار من ..
میدونم قدر این عشقو تو میدونی ..

چقدر خوبه که تو آرومی ..
چقدر خوبه همش تو جلو چشمامی ..
تو دنیامی .. نفسهامی ..
چقدر خوبه که هر لحظه تو رویامی ..

اصلا انگار نه انگار که مامان و مریوم تو اتاق بودن... فقط جلو چشام تو رو میدیدم و بس، دستامو به طرف تو گرفته بودم و توبودی جلو چشام، ادامه دادم با چشا و لبای خندون:

چه خوبه اینکه باز هستی کنار من ..
توی تنهاییام میایی سراغ من ..
برای قلب غمگینم تو رویایی ..
نباشی میمیرم تو اوج تنهایی ..

چه خوبه اینکه حالم رو تو میدونی..
همه حرفامو از چشام تو میخونی ..
تو دلواپسیام هستی کنار من ..
میدونم قدر این عشقو تو میدونی ..

چقدر خوبه که تو آرومی ..
چقدر خوبه همش تو جلو چشمامی ..
تو دنیامی .. نفسهامی ..
چقدر خوبه که هر لحظه تو رویامی ..
  

از ته دل میخونم ، با تمام وجود فقط میخونم برای تو:

چقدر خوبه ... که دوسِت دارم ... نباشی دیگه دنیا بی تو دلگیره ...
چشام هر شب توی خوابند ... سراغ چشمای نازتو میگیرند ...

چقدر خوبه که تو آرومی ..
چقدر خوبه همش تو جلو چشمامی ..
تو دنیامی .. نفسهامی ..
چقدر خوبه که هر لحظه تو رویامی ..

چه خوبه عاشقی اما فقط با تو ..
ببینم هر شب رویای چشماتو ..
چه احساس قشنگی من به تو دارم ..
چه قدر خوبه که میدونی دوستت دارم ..

با تو ... برای تو میخونم رویا جونم.. همه احساس قشنگم مال تو... همه قشنگیامو، همه خنده هامو، همه رویایی بودنم و مدیون توأم...

"پیمان قلبها"

امروز صبح داشتم صداتو گوش میدادم.. چند روزه بغض دارم.. دیروز صبح هم مثه امروز اشکام چشامو خیس کردن.. با گوش دادن به صدات فقط با تمام وجود میخواستم تو بغلت باشم .. محکم تو بغلت من و بگیری تا آروم شم تا تو بغلت برای خودم اشک بریزم، داد بزنم، گریه کنم شاید که سبک شم آرومتر شم.. اگه بودی .. اگه بودی .. اگه تو بغلت من و گرفته بودی من آروم و آرومتر میشدم میدونم آخ که میدونم میدونی حالمو.. میدونم میفهمی بغضم و اشکام و... میدونم میدونی درد نبودن و...  دلم خیلی گرفته همزبون.. بدجور گرفته.. آخ که دله تنگم این جور موقع ها من و نمیخواد و حرفم و گوش نمیده... تا میام آرومش کنم بهونه تو میگیره نفسم... اما خودش ، دلمو میگم، خودش خوب میدونه که هستی، که هستی همیشه قشنگم... عزیز جونم مهربونم تو هر لحظه تو لحظه هامی...  شک ندارم با تو نفس میکشم.. شک ندارم تویی همه ی احساس قشنگم.. شک ندارم ... شک ندارم........

من زنده ام با این حس... با حس بودن کنارت... با حس بودنت کنارم... دلم آروم میگیره با این حس.. تا وقتی احساسم هست، هستم.. احساسمی..، تموم حس قشنگمی.. تو که نباشی نیست میشم... آروم میگیرم چون میدونم هر دو با هم ، همسفر رویای آسمونی ایم... دوست دارم دوست داشتنمون و .. دوست دارم همه قشنگیای با هم بودنمون و...

+پستهایی که عنوانش پیمان قلبهاس، فقط مختص یک نفره، که اون یک نفر قلب منه...


+هیچ نظری در مورد این پست تأیید نمیشه...

داداشمان..

هوم چی بگم من به این داداشم آخه.. چی بگم بهش آخه... شیطونه میگه سرش داد بزنما که داد زدم دیگه نمیزنم بده زشته بزرگتره.. هی روزگار آخه چی بگم منی که اینجام و فعلا دستم بهش نمیرسه.. وای که من اگه برگردما چنان دماری از روزگارش در بیارم که خودش شیرفهم بشه که چه خواهر کوچولویی داره و بدونه با کی طرفه إهم إهم... جو میگیرد ما را بعضی مواقع إهم إهم.. حالا اینا بماند، الهی میسپارم همه چی و به خودت..

دیشب که داشتیم با داداشمان حرف میزدیم چنان مثه تو فیلمای هندی حرف میزد ایشان که من یه لحظه میخواستم گریه را سر بدماااا!.. اما خب سر ندادیم گریه را، بیشتر شبیه بدجنسای تو فیلم هندی حرف زدیم تا به اعماق اشتباهش پی برد إهم إهم.. چه اشتباهی؟ حالا بماند.... آخیش خدا کنه به خیر بگذره....

این چه کاریه که کردی آخه حیرون! مگه بزرگ نشدی تو هووون؟! حالا که گفته به همه هستم پشیمون! میخوای همه خونسرد باشن و خندون؟! مگه همه مثه منم نادون! وایسا بینم آخرش چه میشه شیطون!!!!!!!!...

میخندمــــــــــــــــــــــــــــ...

یه توپ دارم فلفلیه.. سرخ و سفید و گلیه... میزنم زمین میره زیر زمین!!!

فکر نکن شادم میخندم خوشحالم ها! من دلم تنگه غمگینم ناراحتم هااااا!

من لبام خندونه دلم تنگه.. چشام پر از اشکه لبام باز خندونه.. بغض دارم دلم دلم دلم دلم...... اما لبخند میزنم... دیشب یکی بهم گفت دلت خوشه ها گفتم من خودم دلم و خوش نگه داشتم... دلم که اگه دست خودش باشه که میمیره از دلتنگی اما این منم که اینجوری خوش و خرم و شاد و شنگول نگهش داشتم و الانم برای شاد بودنش لبام خندونه!..

امروز سردرد گرفتم.. رفته بودیم مهمونی.. نمیدونم این چه کاریه که اینقدر تعارف میکنن .. من که دیوونه شدم .. رفته بودیم خونه خواهر شوهر خواهری.. این خواهر شوهر خواهری هی میگفت این و بخور اون و بخور این و بخور اون و بخور اون و بخور این و بخور باز این و بخور اون و بخور بخور بخور بخور بخور ...... واااااااااای من از بس به زور خوردم به اعصابم زد سر درد گرفتم.... الهی دورش بگردم خانوم مهربونیه این خواهر شوهر خواهری فقط میخواد همه چی به خورد آدم بده که این زیادیش قشنگ نیست٬ بعدشم یه جوری تعارف میکرد که من اصلا دلم نمیومد بهش نه بگم واسه همین خوردم و خوردم و خوردم ... وای به سطل آشغال نیازمندم الان آی آی.. ببخشید  ‌إهم إهم..

آخیش راحت شدم آبنبات میخوام الان... به به هوووووووووم چقدر خوشمزه س... انگار واقعا دارم میخورما!...

مریوم سرشو به سرم میچسبونه با لهجه قشنگش میگه"دوستت دارم" منم بهش میگم I love you ، اون جواب میده fine thank you  تا اینجوری جواب میده خودش خنده اش میگیره و دو تایی میخندیم قاه قاه قاه........... نازی الهی قربونش برم

شوخی!..

تا همین الان مهمون داشتیم.. وای که من این جور موقع ها که مهمون داریما چقده خوابم میاد وسط مهمونی..

مهمونا فامیلای شوهر خواهری بودن.. مهمونی زنونه بود و تو این جمع زنونه چند تا دختر هم بودن که یکیشون من و ول نمیکرد، نمیدونم حالا زیادی دوستم داشت یا شایدم من براش مثه دلقک بودم که هی باهام حرف میزد و میخندید!.. هر جا میرفتم دنبالم میومد.. شاید از خودم ۶، ۷ سالی کوچکتر بود.. خلاصه این که تو این جمع زنونه یکی بود که من شخصا خیلی ازش خوشم میاد و خانومه شادیه البته خیلی مذهبیه اما امشب جلوی جمع صدای آهنگ و بلند کرد و بلند شد و یه کوچولو رقصید که همگی مردیم از خنده.. بعدش از بس خودش خندیده بود دستشویی اش گرفت و زودی رفت دبلیو سی خانوم خیلی مهربونیه..

خوش گذشت امشب .. بعد از اینکه مهمونا رفتن منم اومدم وصل شدم به نت تا اگه داداشی بود یه کوچولو باهاش حرف بزنم، همون لحظه که آن شدم داداشیم هم آن شد.. یه لحظه به فکرم رسید که اذیتش کنم واسه همین وقتی پرسید چه خبر، جواب دادم امشب مهمون داشتیم گفت کی بود گفتم روم نمیشه بگم گفت برو بابا بگو کیا بودن گفتم مهمونا کسی نبودن جز خواستگار... همون لحظه گوشیه خواهرم زنگ خورد و تا جواب داد فهمیدم داداشیم بلافاصله زنگ زده به آبجیم، منم زودی با اشاره به خواهرم فهموندم که با داداشی شوخی کردم تا سوتی نده.... خواهرم هم پایه، بهش گفت حرفای من و باهاش شوخی کرد بیچاره داداشم باورش شده بود تا اینکه آبجیم لو داد همه چی و ... اما خالا هر چی به داداشم میگفتم شوخی کردم باور نمیکرد و میگفت فکر میکنم واقعا خبریه.. تا اینکه قسم خوردم و باورش شد که فقط یه شوخی بوده و بس.. بعدش بهم گفت وقتی این و شنیدم ازت خوشحال شدم، گفتم یعنی چی مگه من زیادی ام؟ گفت آخه اینجوری از شرت راحت میشدم...

نفس نفـــــــــس..

من از بچگی تا یک سال پیش رویای با تو بودن رو داشتم..

  یک سال پیش خدا بهم فهموند و ثابت کرد رویای من حقیقیه 

و وجود داره، از حالا به بعد هم من با یه دنیا پر از عشق به رویام،

زندگیم و ادامه میدم و نفس نفس با رویام نفس میکشم... 

نفـــس عمیــــــــــــــــــق الهی هزار مرتبه شکرت...

چه شود؟!..

*این مطلب پایینی مربوط به دیروز عصره ..

دوبى.4:35 عصر.خونه عمه جان اينا هستيم ما الان!.

خدايا توكل به خودت.. يه چيزايى پيش اومده كه جالب نيست.. نميشه گفت شايعه س اما حقيقت هم نداره.. اين حقيقت نداره كه من ميخوام ازدواج كنم اما يكى از افراد خونواده ى خودم با يكى شوخى كرد و اون يكى به دوتاى ديگه گفت و الان چند نفر يه فكرايى شايد بكنن كه در مورد من صدق نميكنه.. كارى ازم ساخته نيست.. فكر ميكنم كه بقيه در موردم فكراى بد بد ميكنن.. خدا كنه به خير بگذره.. شمايى كه دارى اين و ميخونى, ميشه برام دعا كنى؟... دعا كن آبروم حفظ بشه... ممنونم

اينجا امروز عيده.. عيدتووووووووووون مبارك دوستاى خوبم

امروز و فردا خونه عمه جان هستيم همچنان... البته خواهرم هم هست... پس فردا ممكنه برگرديم خونه ی آبجى.. واى چقد الكى دارم مينويسم ها.. اوووووووووووف !!!!

فقط برام دعا كنيد اگه ميشه... ممنونتونم يه دنيا دوستاى گل و مهربون مجازى...

*این مطلب هم مربوط به امروز صبحه...

امروز بارون اومد ... چقد قشنگ... نم نم بارون... كبوتراى خونه عمه جان اينا همشون كنار هم زير نم نم بارون يه حس قشنگه خندون دست ميده به من كه عكس بگيرم از همشون روى اون كلبه چوبى .... پسر عمه مياد بيرون ميبينه حياط و, ميخنده ميگه لندنه اينجا؟... ميخندم هيچى نميگم ... درختا نو شدن انگار زير اين نم نم بارون... چه قده قشنگه اين حس كه بهم باور رسونده باور بودن با تو , زير اين نم نم بارون..

هوا ابريه اما گرفته دلگير نيست ... خونه بوى غم نميده اينجا هيشكى باخبر نيست از دل رويايى من... هر چى به ذهنم ميرسه دارم ميگم اينا شعر نيست.. حتى شبيه شعر هم نباشه باز واسم قشنگه زير اين نم نم بارون... پسر عمه رفت با يارش , خوش باشن زير اين نم نم بارون... نوه عمه داره ميره ببنده در و از پشت سرشون, داداشش همراش ميره مراقبش باشه يه وقت نره از خونه بيرون... دختر عمه داره داد ميزنه ميگه با لهجه عربى "مريم" , صدا زد مريوم و تا دخترش بياد كنارش بشينه سرگرم شن ديگه اذيت نكنن مامانشون و ...

ديگه اين نم نم بارون تموم شد انگار كه اين خورشيدك من داره در مياد... همين الان اذون داد"الله اكبر"...

ساره و مريوم نشستن و دارن ور ميرن با آى پد... هوا خيلى خوبه، خاكستريه اما قشنك و نازه... نفس ميكشم تو اين هوا روحم تازه ميشه... يه نفس عميق...

آخيش....

ديشب داشتم با خواهرم حرف ميزدم... بهش گفتم محاله اينجا زندگى كنم... غير ممكنه... بهش گفتم حتى اگه...(اين يه تيكه رو فقط به خواهرم ميگم و گفتما)... خلاصه خيال خودم و خواهرم و راحت كردم ... ديگه تموم شد... خدايا توكل به خودت...

از ديشب يه فكرايى تو سرمه... قراره يه كارايى بكنم كه خواهرم خيلى داره تشويقم ميكنه.. خدايا كمكم كن قدم بردارم و برم جلو..

الهى شكرت........................................................................

*بله اینم از این... حالا از الانم بگم یه کوچولو

دوره زمونه جوری شده که اگه خانواده ای خواستگار درجه یک دخترشونو از دست بدن دیگه کلافه میشن و البته پشیمون از اینکه چرا جواب رد دادن ... اما حالا اگه این جواب رد در واقع با یه سوتفاهم پیش بیاد چه شود؟.. همین.. تا ببینم چه شود!..

پست همین جوری!

خونه عمه جان اینا هستیم الان ما... تو پذیرایی نشستم و هیشکی نیست، عجیـــــــــــــــــــــب!!! واي همين الان ميثه اومد اوووووووووووووووف.. اما من از اين ميثه اينقده خوشم میاد که خدا میدونه.. داره اذیتم میکنه اگه حالا گذاشت من تایپ کنم آخ.. دختره بامزیه و همین طور خیلی ساده دل البته هشت سالشه اما خیلی مهربونه نازی...

از جزئیات که نمیتونم بگم تو این شرایط... آخه نشستم رو مبل، این میثه هم کنارمه ، جم نمیخوره که.. چسبیده بهمان وا خدا کند زودی این دختر برود پی کارش تا ما را جان به سر نکند که ول کن نیست..... هوم خسته شدم نمیذاره بیشتر بگم از خودم... برم تا کلافه نشدم...

وای همین الان رفت پیش خاله اش آخیـــــــــــــــــــــش... منم زودی برم این آکاد**می گو*گو*ش رو ببینم از خود سایت... ندیدم و نمیدونم کی حذف شده .. وای خدا کنه آوا حذف نشده باشه فقط .. آخه آوا و شهرزاد و دوست دارم زیاد.. اما حس میکنم شهرزاد حذف شده.. نمیدونم برم ببینم تا سر و کله این دختره ی ناز ساده دل مهربون پیدا نشده..

بای مریمی جونم

خندیدن و دارم یاد میگیرم..

وای من نمیدونم چرا یادم میره با پسرا سلام علیک کنم!..

امروز واسه ناهار خواهرم اینا مهمون داشتن.. مهمونشون یه خواهر و برادر بودن.. من وقتی وارد شدم به جمع یه سلام کلی گفتم همون اول .. اومدم دست دادم با دختره اما یادم رفت با داداشش که کنارش بود سلام کنم و بعد از چند دقیقه بعد تازه یادم اومد که سلام علیک نکردم  یه بارم موقعی بود که پسر عمه ام  با همسرش اومده بودن خونه خواهرم.. موقع رفتن باز یادم رفت با پسر عمه م خداحافظی کنم عیب نداره فدای سرم... کلا اینجوری ام خب یادم میره واقعا.. دست خودم نیست که...

وای دارم خندیدن و یاد میگیرم تازه... یه خنده همیشگی.. اینکه همیشه تو هر شرایطی بخندم و شاد باشم.. شاید سخت باشه اما من دارم یاد میگیرم.. دارم یاد میگیرم که اگه حتی ته دلم غم فوران کنه اما باز خندون باشم.. میخوام بجنگم با هر گونه غم و اندوه و غصه.. آهای من می توانم من می توانم.. خدا بزرگه... تازه دو روزه که شروع کردم تمرینامو.. چه تمرینی؟... خب معلومه دیگه تمرین خندیدن و شاد بودن و بس... نفس عمیـــــــــــــــــــــــــــــق..

این روزا داره میگذره و من هنوز وزنم همون قدره ای بابا من چرا یه کوچولو به وزنم اضافه نمیشه هان هان هااااااااااااااان؟؟؟... خواهر زاده ام هم به خودم رفته بیچاره مثه من لاغر مردنیه(البته دور از جونش).. امروز خودم و وزن کردم دیدم همونیم که هستم

چند روز پیش موقع ناهار مریوم یه چیزی در گوشی به خواهرم گفت که خواهرم اومد بهم گفت مریوم میگه میشه خاله، خواهرم باشه.. یعنی من خواهر مریوم باشم.. منم خندیدم و به مریوم گفتم إ پس باید از حالا به بعد آبجی کوچیکه صدات بزنم .. تا این و گفتم کلی خندید.. آخه اون همیشه بهم میگه خاله ، اینجوری بهش گفتم آبجی کوچیکه انگاری کلی ذوق زده شد، ای که الهی من فدات بشم نازی بووووووووووووس قشنگه خاله

هووووووووووووم همه چی خوبه.. یعنی من فکر میکنم که خوبه حتی اگه اینجوری نباشه.. نه اینکه بی تفاوت باشم نه.. بلکه میخوام قشنگ به همه چی نگاه کنم .. خیلی قشنگه قشنگ

الهی شکرت

دو تا پنجره..

توی یک دیوار سنگی
دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تا تنها
یکیشون تو یکیشون من

دیوار از سنگه سیاهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدایی
به لبای خسته ی ما

نمی تونیم که بجنبیم
زیر سنگینی دیوار
همه ی عشق من و تو
قصه هست قصه ی دیوار

همیشه فاصله بوده
بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته
شب و روزای من و تو

راه دوری بین ما نیست
اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو
دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم
زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه
تا رها بشیم می میریم

کاشکی این دیوار خراب شه
من و تو با هم بمیریم
توی یک دنیای دیگه
دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دل ها
درد بیزاری نباشه
میون پنجره هاشون
دیگه دیواری نباشه

 

 

دو تا پرنده...

 

دو تا پرنده، دو تا همدم کنار یه رود آبی

دو تا عاشق، دو تا خواهر با چه حسای قشنگی

دل بستن بهم به دور از هرگونه سیاهی

تموم رنگ ها رو نقاشی میکردن روی زمین خاکی

خدای مهربون توی قلبهاشون

دستای گرمشون تو دست زمون

دور شد یهو از هم، فاصله افتاد بینشون

اما باز حس قشنگ رویایی موند، نرفت از میون..

خندیدن و دوست دارم، میخندم با اشکام

اشک و می ریزم روی گونه های تنهام

تنهای تنها هم باشم تو هستی کنارم

به یادتم همیشه ای مهربون قلبم....

 

همیشه با تو بودن رو دوست دارم مهربونم.. خواهر نازم...

هستم همیشه با تو... با یاد تو دلخوشم.. با خاطره هات خندونم.. میخندم و شادم چون تو رو دارم..

فقط چند تا نقطه...

من به تمام زنجیر های بریده ی دنیا دل میبندم

که میدانم اگر بریده اند اما هستند و نفس میکشند

 

 

 

 

 

..................

رویا، رویامه..

الان کلی نوشتم از غم و غصه هام اما همش پرید...

 

اما همین قدر که از دلم بیرون ریختمشون غصه ها رو سبکتر شدم.. نوشته ام مربوط به "رویام" بود...

حالا میخوام از چیزای شاد و شنگول بگم.. از اینکه دیروز عجب روز شلوغ پلوغی داشتم.. وای با عمه اینا رفته بودیم پارک.. یعنی کل خانواده ی عمه جونم با عروس و نوه ها و من و مامانی و آبجی و مریوم شاید نزدیک ۲۰ نفر بودیم.. اینقده خوش گذشت.. پسر عمه م با خانومش که تازه عروس و دوماد بودن باهامون بودن اینقده عشقولانه بودن که آدم شوهر دلش میخواست والله.. شوخی کردما 

پارکی که رفتیم اسمش بود"حديقة المشرف".. خیلی شلوغ بود تا جایی که جا واسه نشستن ما نبود اما بالاخره بعد از کلی دنبال جا گشتن یه جایی رو پیدا کردیم و همونجا بساطمون و پهن کردیم٫ ناهار و خوردیم و عمه از بس شلوغه و شوخ طبعه زیاد ما رو خندوند و بعدش مریوم و بقیه بچه ها رو بردیم تا بازی کنن و سوار اسب شدن٬ خواهرم گفت یالله تو برو سوار شو یه دور بزن٫ من چشام و براش تنگ کردم و بعد گشاد که وای من دختر به این گندگی برم چیکار٬ نرفتم.. اما اسب و واقعا دوست دارم.. از تنها حیوونی که واقعا خوشم میاد همین اسبه.. سوارش نشدم اما رفتم پیشش بهش دست زدم نازش کردم اونم آروم بود و اذیتم نکرد یعنی حداقل اینکه من و نترسوند

هوا خوب بود.. خوش گذشت.. حدودای ساعت ۵:۳۰ بود برگشتیم خونه عمه اینا.. ساعت ۶ دوباره ما دخترا همه رفتیم بیرون٫ ایندفعه دیگه مامان و عمه نیومدن و موندن خونه اما من و آبجی و دختر عمه ها و عروسای عمه با دو تا ماشین رفتیم مرکز خرید.. با کلی خرید برگشتیم خونه که حدودای ساعت ۱۲ شب بود.. تا رسیدیم خونه عمه اینا٬ نمازم و خوندم و اومدم تو حیاط که همه جمع بودن دختر عمه ها و عروسای عمه و آبجیم و ٬ بازم نشستیم دور هم و گل گفتیم و گل شنفتیم

این روزای من.. فقط دلم تنگه.. واسه همونی که خودش باید بدونه اما شاید دیگه ندونه.. اما خدا که میدونه٬ خدایا بهش بگو دلم براش تنگه.. دیگه نمیخوام غصه بخورم.. میخوام غصه هامو بکشم.. خدایا اگه بهش بگی شاید از پس غصه هام بربیام٬ پس بهش میگی؟..... خدایا راضیم به رضای تو..

"رویا" دوستت دارم...

رویا٬ رویامه.. فقط همین.. برام با ارزشه به قدر.. به قدر؟.. بی نهایت برام با ارزشه....... تو تموم لحظه ها و تو تموم وجودم تو پوست و استخونم تو خونمه رویا.....

 

ایشالله همه مریضا شفا پیدا کنن..

ایشالله همه آدما به راه راست هدایت بشن..

ایشالله هیشکی غم عزیزاشو نبینه.. الهی آمین یا رب العالمین

خدایا بابت همه چی شکرت.. خدایا راضیم به رضای خودت.. خدا جونم توکل به خودت

!!!

شوهر خارجی

سلام.. واى الان خونه عمه جون هستم.. چقده اينجا شلوغ پلوغه.. اين خواهر زاده عزيزمان هم نشسته پیشمان و گیر سه پيچ داده كه چى دارى مينويسى خاله؟.. بيرون تو حياط همه نشستن عمه و دختراش و عروسش و خواهرم و ... من اما اومدم تو اتاق چون اونجا حرفى ندارم واسه گفتن و بايد مثه گنگا زل بزنم بهشون.. الان حوصلم داره سر ميره اما ميدونم واسه چيه؟ چون دلم واسه آبجيم تنگ شده.. آبجى رويايى رو ميگما.. هى روزگار هى.. آه.. اى خدا..

امروز يه اردك ديدم .. تا ديدم ياد آبجيم افتادم واسه يادگارى خريدمش.. آخ .. الهى توكل به خودت ايشاالله كه هميشه خوشبخت و خندون و كنار من باشه آبجیم.. الهى آمين..

خونه عمه اينا خيلى بيش از حد شلوغ پلوغه يعنى ها من اگه يه هفته اينجا بمونم ديوونه ميشم حتما باور كن.. ماشاالله هزار ماشاالله بچه ها كلى شلوغ ميكنن كه من سرسام ميگيرم.. اما برعكس خونه خواهرم اينا همه چى آرومه ساكته .. ديارمون و دوست دارم.. دلم تنگ شده واسه خونه خودمون..

پريروز سعيد به شوهر خواهرم گفته بوده كه يه پسر خوبى هست كه مناسبه واسه خواهر زنت! يعنى من!... تا خواهرم اين و بهم گفت با خودم كفتم وا.. اما آبجيم كه به هيج وجه راضى نبود و بهم گفت من حتى به ...(يعنى شوهر خواهرم) هم نگفتم كه به تو چيزى ميگم اما حالا كه بهت گفتم به روت نيار .. گفتم باشه (فهمیدین واقعا چی گفتن این یه تیکه رو).. اما خودمم اصلا راضى نميشم تو غربت زندگى كنم.. وا حالا ديگه خواستگار داريم از غربت وا وا خدا مرگمون نده ديگه چی دستم درد نكنه..

صبحای اینجوری..

امشب شب رویای تو بود و تو نبودی / در دل همه آوای تو بود و تو نبودی
 دل زیر لب آهسته تمنای تو میکرد / در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی

تو را آرزو نخواهم کرد... هیچ وقت !
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت...
که خودت بیایی... با دل خودت...
نه با آرزوی من ...!

چندیست ز یاران قدیمی خبری نیست / ازآن همه خوبی ومحبت اثری نیست
چشمم به در و گوش به گوشی و دلم تنگ / در کوچه تنهایی ما رهگذری نیست

احساس تو طروات باران است / بر زخم شکوفه های گل درمان است

هروقت که در هوای تو میچرخم / انگار نفس کشیدنم آسان است

 

حالم را پرسیدند ، گفتم رو به راهم ! نمی دانند رو به راهی هستم که تو رفته ای !!

روزها رفت ولی یاد تو کمرنگ نشد / سال ها رفت و دل ساده ی من سنگ نشد
ذهن من بستر صد خاطره با یاد تو بود / نامت از صفحه ی این خاطره کمرنگ نشد

 

گاه برای ساختن باید ویران کرد ، گاه برای داشتن باید گذشت

و گاه در اوج تمنا باید نخواست . . .

عاشقتم تو این دو روز خوب و بد / با من بمون ، باهات بمونم تا ابد . . .

 

 

قرارمون این نبود ، قرار بود برای برقراری یکدیگر بکوشیم

نه برای بی قراری ، حالا که از من دوری بدجوری بی قرارتم . . .

 

آموخته ام … که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد،

فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی . . .

 

 

اين روزا بگذره خدایا.. روزایی که باید بگذرن هر چند سخت.. اول صبحی با خوندن این اس ام اسا حالم زیاد قشنگ نشد اما میخوام که زودتر بگذرن این صبحای اینجوری.. بگذرن نه واسه این که فراموش بشن زودتر٬ بلکه با گذشت این روزا خدا بهم صبر بیشتری بده....

لحظه های زندگی آدما همه رنگی اند.. بعضی اوقات خاکستری٬ بعضی اوقات آبی٬ صورتی٬ سفید زرد سیاه قرمز و بعضی وقتا هم سبز.. الان واسه من خاکستریه آخ آخ.. اما مهم اینه که میگذره.. میگذره و دوباره شاید برنگرده این لحظه خاکستری.. میگذره و چون میگذره٬ فراموش میشه غم غصه اندوه.. آخیش دیگه وقت آخیش گفتن میرسه و سختیا تموم میشه به به.. دیگه وقت به به گفتنم میرسه..