*این مطلب پایینی مربوط به دیروز عصره ..
دوبى.4:35 عصر.خونه عمه جان اينا هستيم ما الان!.
خدايا توكل به خودت.. يه چيزايى پيش اومده كه جالب نيست.. نميشه گفت شايعه س اما حقيقت هم نداره.. اين حقيقت نداره كه من ميخوام ازدواج كنم اما يكى از افراد خونواده ى خودم با يكى شوخى كرد و اون يكى به دوتاى ديگه گفت و الان چند نفر يه فكرايى شايد بكنن كه در مورد من صدق نميكنه.. كارى ازم ساخته نيست.. فكر ميكنم كه بقيه در موردم فكراى بد بد ميكنن.. خدا كنه به خير بگذره.. شمايى كه دارى اين و ميخونى, ميشه برام دعا كنى؟... دعا كن آبروم حفظ بشه... ممنونم
اينجا امروز عيده.. عيدتووووووووووون مبارك دوستاى خوبم
امروز و فردا خونه عمه جان هستيم همچنان... البته خواهرم هم هست... پس فردا ممكنه برگرديم خونه ی آبجى.. واى چقد الكى دارم مينويسم ها.. اوووووووووووف !!!!
فقط برام دعا كنيد اگه ميشه... ممنونتونم يه دنيا دوستاى گل و مهربون مجازى...
*این مطلب هم مربوط به امروز صبحه...
امروز بارون اومد ... چقد قشنگ... نم نم بارون... كبوتراى خونه عمه جان اينا همشون كنار هم زير نم نم بارون يه حس قشنگه خندون دست ميده به من كه عكس بگيرم از همشون روى اون كلبه چوبى .... پسر عمه مياد بيرون ميبينه حياط و, ميخنده ميگه لندنه اينجا؟... ميخندم هيچى نميگم ... درختا نو شدن انگار زير اين نم نم بارون... چه قده قشنگه اين حس كه بهم باور رسونده باور بودن با تو , زير اين نم نم بارون..
هوا ابريه اما گرفته دلگير نيست ... خونه بوى غم نميده اينجا هيشكى باخبر نيست از دل رويايى من... هر چى به ذهنم ميرسه دارم ميگم اينا شعر نيست.. حتى شبيه شعر هم نباشه باز واسم قشنگه زير اين نم نم بارون... پسر عمه رفت با يارش , خوش باشن زير اين نم نم بارون... نوه عمه داره ميره ببنده در و از پشت سرشون, داداشش همراش ميره مراقبش باشه يه وقت نره از خونه بيرون... دختر عمه داره داد ميزنه ميگه با لهجه عربى "مريم" , صدا زد مريوم و تا دخترش بياد كنارش بشينه سرگرم شن ديگه اذيت نكنن مامانشون و ...
ديگه اين نم نم بارون تموم شد انگار كه اين خورشيدك من داره در مياد... همين الان اذون داد"الله اكبر"...
ساره و مريوم نشستن و دارن ور ميرن با آى پد... هوا خيلى خوبه، خاكستريه اما قشنك و نازه... نفس ميكشم تو اين هوا روحم تازه ميشه... يه نفس عميق...
آخيش....
ديشب داشتم با خواهرم حرف ميزدم... بهش گفتم محاله اينجا زندگى كنم... غير ممكنه... بهش گفتم حتى اگه...(اين يه تيكه رو فقط به خواهرم ميگم و گفتما)... خلاصه خيال خودم و خواهرم و راحت كردم ... ديگه تموم شد... خدايا توكل به خودت...
از ديشب يه فكرايى تو سرمه... قراره يه كارايى بكنم كه خواهرم خيلى داره تشويقم ميكنه.. خدايا كمكم كن قدم بردارم و برم جلو..
الهى شكرت........................................................................
*بله اینم از این... حالا از الانم بگم یه کوچولو
دوره زمونه جوری شده که اگه خانواده ای خواستگار درجه یک دخترشونو از دست بدن دیگه کلافه میشن و البته پشیمون از اینکه چرا جواب رد دادن ... اما حالا اگه این جواب رد در واقع با یه سوتفاهم پیش بیاد چه شود؟.. همین.. تا ببینم چه شود!..