هه 

همین الان یکی اومد  همین الان آنلاین بود اینجا 

فکر کردم تویی

حس کردم تو باید باشی   

خب معلومه مطمئنم که خودتی  عین روز برام روشنه   که خود خود خودتیییی   صدات زدم

اما ندیدی داد زدناموووو .. 

رفتی 

بخدا دلم تو سینم نیستااااا اومده  اینجاس    ببینیش    ببییییییین باز کنننن اون چشااااااتووووو   ببین   له شده بس که ندیدیش

آبجی جان من خودتی 

آبجی 

من،

این من و نمیخوام ... منی که این دو سه روزه با منه رو نمیخوام  .... از این منی که با منه ، از این منی که عاجزم کرده ، از این دلی که این منو اینجوری بی طاقت کرده ، من این منو نمیخوام ،...  منِ گذشته کو، منِ پارسال کو،  منِ بیخیال کو  کجاس ، اونو میخوام ، اون منو میخوام ..... 

آبجی این دو سه روزه  سعی کردم اینجا چیزی نگم که خدای نکرده اعصابتو خراب کنه  چیزی نگم که حال دلتو بد کنه ... من نمیدونم  که میتونم  تحمل کنم یا نه آبجی ... من فقط میدونم  که سخته برام بی تو  باشم دوباره ، برای بار دوم سخته آبجی که دوباره فکر کنم  محدود میشم تا همیشه،..  دیکه نمیتونم ،...  این دو سه روزه هر وقت یاد این میوفتادم که دیگه نمیشه باهات حرف بزنم دلم سیاه و کبود میشد حداقل قبلا میدونستم که میتونم  بعد یه هفته بعد دو هفته بعد یه مدت یه روز باهات در ارتباط باشم  اما حالا هر لحظه که یاد این میوفتم که دیگه نمیتونم این فرصت و داشته باشم یه بغضی میاد میشینه تو این گلوی لامصب   گرد و غبار میگیره همه جای قلبمو ، قلبمو تاریک و سیاه میکنه  ...   با خودم گفتم آبجیتم الان دیکه وقتش پره  مشغله هاش بیشتر میشه   فرصت نمیکنه،    از توام گله ای ندارم من ، من و اصن چه به این حرفا ، من کی باشم ،.. لعنت به دلی که حرف نمیفهمه ، حالیش نمیشه ،....    تو که خوش باشی منم خوشم آبجی   ، تو که حال دلت خوب باشه   حال دلِ نفهم منم خوب میشه ،   تو که یاد من باشی  ، دل منم به یاد تو قانع میشه ،  تو که بخندی  ، دلتنگی  دل منم یواش یواش آروم میشه ،  تو که منو جدی جدی بغل بگیری   رویای منم ذره ذره جون میگیره  ، تو که بهم هرازگاهی پیام بدی    دل من بازم پرنور میشه ، تو که باشی   بازم روزام آفتابی میشه  آخه از چند روز پیش روزا همش ابری و خاکستری بود حتی دیروز که با فرح رفتم لب دریا که آروم بگیرم  دریا اینقدر زشت و بدرنگ بود که من اصلا دریا رو ندیدم   ،  یادمه پارسال همون روزی که .... بهم گفتی از این به بعد بازم میتونیم با هم حرف بزنیم    یادمه از  اون روز   لحظه هام عین رنگین کمون قشنگ بود   تازه بود جون داشت  نفس داشت تا همین دو سه روز پیش   از سه روز پیش  روزام همش ابری، بدون هیچ نوری   لحظه هام همش بی رنگ بی جون  بی نفس  بی روح شدن ....‌......‌‌‌ زندگی اینجوری فقط یه رنگه  دیگه خبری از رنگین کمون نیست ....

لعنتییییییی

چرا رفتیییییی

باید میومدی   باید الان که   قلبموووووووو بیدار کردیییییی میوووووومدی    چرااااااااااااا چراااااااااا لعنت لعنت به من لعنو به اینجا که   اینجوری شده  سوهان روحححححح منننننننن   من و باز کاشتی اینجا و رفتی     تو  همینی      لعنتی 

منو دیوونه کردی حالا رفتی 

اومدی داغ منو تازه کردی رفتی 

من که داشتم تو سکوتم دق میکردم حال بدمو بدتر کردی رفتی اه آبجی آبجی    آخه چرا  مگه همین الان گوشی لامصب دستت نبود  مگه هی  سر نزدی به اینجا    ده بار بیست بار آخه چرااااااااااا نیوووووومدی دو کلمه بهم بگی دو کلمه حرف بزنی با من چراااا چرااااااااا

چرا چرا چرااااااا

آبجی 

 

 

 

 

من دارم میمیرم از دلتنگیت   وقتایی که میتونی دو دقیقه شم بیا باهام حرف بزن      آبجی    آبجی 😭😭😭😭😭😭

چرا اینجایی الان ؟

 چرا واتساپ نیستی  به جای اینجا؟  وقتتو به جای اینجا تو واتساپ صرف کن  پیام بده بهم   چی میشه هاا

"پیمان قلبها"

وقتی سهم من از تو همینه

خوبه که سهم تو از من هم همین باشه 

 

چیه ؟

فردا کلی مهمون دارم باید پا شم به کارام برسم نه اینجوری بشینم زانوی غم بغل بگیرم ..

 من که باور کرده بودم ، چون باور کرده بودم آسون شده بود برام ندیدنش ، تازه داشت آسونترم میشد تا اینکه دو شب پیش   گفتم یه نشونه بده    داد(شایدم فقط یه توهم بود)    از همون لحظه   باورم عوض شد   شدم مث قبل، ....

من تو این دو ماه از اون روزی ک استوری گذاشتم که وقتی اولی و دیدد و به دومی نرسید   باور کردم بیخیالیاشو .... واسه همین دلم راضی شد به ندیدنش  ، اما حالا باز ....... این دله که چسب شده باز ، اونم چسب ۱ ۲ ۳   چسب خوبیه  هه ... اووووف ... خسته م کرده   عین یه بچه ای داره میدوه منم میکشونه دنبالش  این دل ، نفس نمونده برام   تشنه م  شده ......... امان از این دلِ نفهم ....... 

کلی کار دارم  کلی ....... دلم باهام راه نمیاد .... 

 

نمیدونم چرا همه چی رو به خودم میگیرم .. 

یه آدم مگه چقدر میتونه همه چی رو بسنجه تا برسه به اون چیزی که دلش میخواد... آخرشم هیچی ... من به زور میخوام به خودم بفهمونم که آره اون به خاطر من تو این ساعات نیومده مثلا دقیقا ۱۱ شب میاد آن میشه که حرص منو دراره .... وای وای بخدا مغزم نصف شد   دلم پرس شد بس کوبوند خودشو به دیوار سینه ام .....   هر چیم سعی میکنم مخ علافمو سرگرم کنم باز یادش نمیره ... قسمتای سریال خاتون رو تو دو روز همش دیدم تا مثلا سرگرم شم و وقت واسه دلتنگی نداشته باشم  اما باز وسطای فیلم میپریدم چک میکردم که چه خبره ..... کاشکی ماهی یک دفعه رضایت میداد بیاد باهاش حرف بزنم  بعد  اینجوری حداقل دل صاب مرده مو شاید میتونستم بشونم یه جا..

تا پیازا سرخ میشن من دو دقیقه ای اینجا ذهنمو جارو کنم تا تمیز شه(خالی شه)... 

انگاری چند شب پیش توهم زدم باز  .. اون خودش همینجوری پروفایلشو عوض کرد واس خاطر من نبود ، واس خاطر اینم نبود که من فکر کنم حواسش بهم هست   همینجوری عشقی عوض کرد ...

نسوزه پیازام .... 

.

شعله شو کم کردم..

.

بزرگه داره میپره از رو این مبل رو اون یکی ، کوچیکه سیب میخوره ، شده یه پا سیب خرد کن  میجوه و درمیاره ،.. کاسکو داره سوت میزنه هی اسم مریوم و صدا میزنه ،..... منم نشستم رو صندلی آشپزخونه ، 

کوچیکه با توپ زد به قفس کاسکو ...

.

.

یه نگاه کردم به پیاز و اومدم کنار قفس وایسادم تا نترسه کاسکوی بیچاره  کلافه شده از دست کوچیکه ...

ناهارم به موقع اماده میشه حول و هوش ساعت ۲... دیر نیست چون آقایی دیر میاد ...... 

بشینم ‌.. 

نشستم ..

چند شب پیش بازم فکر کردم حواسش بهم هست واسه همین دو روزه بیشتر از  قبل بیقراریشو کردم .. اما توهم بود .. 

پا شم ...

 برم ...

ناهار "زیربون ماهی" داریم... 

تا بعد ... 

 

ای دل ، سرگرمی توووو شده بازی با این منه غمگین و خستم 

یادت نمیاد  اون همه قول و قرارایی که من با تو بستم 

با این همه ظلم تو ببین باز چه جوری پای این همه قول و قرار من نشستم 

نشکن د منوووو آخه دل تو چه میدونی بر من چی گذشت

نگو بی خبری  نگو نمیدونی که پرم از حسرت و بغضی که شکست 

.

.

.

ای دل ، سرگرمی تو حالا تموم شده خسته  شده این بالِ بسته ، دیوونه بِکَن خودتووو، حالا شده این بازی واسه منه خسته؟؟؟  🤢

 

سرگرمی از کجا پیدا کنم برات آخه دلِ داغون

ببرتم شهر بازی دست میکشی از منه بی جوون ؟؟؟؟

.

.

حالا ای دل  من باز چه جوری سرتو گرم کنم   چه جوری دور و برتو شلوغ کنم که کمتر بهونه بگیری هاااان ؟ چه جوری ؟؟؟ ... 

زندگی یعنی پاشم یه ناهاری آماده کنم  لباسا رو بیارم تا کنم  جارو کنم   تمیز کنم مرتب کنم   خانوم خونه باشم   لبخند بزنم شاد باشم مادر خوبی باشم   مادر خندونی باشم   بچه ها رو حموم کنم   سعی کنم همیشه مرتب باشن   حواسم بهشون باشه خوب بخورن  خوب بخوابن   درست بازی کنن   کارای بد نکنن  حرفای بد یاد نگیرن   به بزرگه درسشو یادش بدم کمکش کنم  با کوچیکه برقصم شادی کنم  با آقایی بخندم شوخی کنم   خوشگل کنم خوشبو باشم  خوش لباس باشم   ...

حالا این وسط اگه دلم حوصله اینکار رو نداشته باشه مهم نیست    بایستی  انجام بشه این کارا ‌‌ ، دل باید اطاعت امر کنه  ، دل بخوابه ، دل نبینه ، دل حرف نزنه،  دل نخواد ، نخواد  نخواد ...... 

 

اینم پست موقت بوده ... انگاری بدجور عصبی بودمااااا ...

بغض مکرر...

بغض اول صبحی ، مزه اش مث چایی خیلی تلخه ، مث گیر کردن شکلات تو گلوِ.. مث سرفه کردنه، مث خفه شدنه، مث استخوون درده، مث کوفته، مث مریضیه، مث درده آی خدا  الان چقدر بغض دارم واسه رفتن خواهرم اینا .. قراره پنج شنبه راهی شن، چقدر عادت کردم به بودنشون ،... اینقدر بهمون خوش گذشت که نمیخوام تموم شه ، نمیخوام برن ، انگاری ته دلم خالیه از رفتنشون ، انگاری ته دلم حالم زاره  با رفتنشون  حس میکنم ته دلم امنیت و آرامش درونی مو دیگه ندارم  اووووف   نمیخوام ...