سه شنبه دهم اسفند ۱۴۰۰
رویا
فردا کلی مهمون دارم باید پا شم به کارام برسم نه اینجوری بشینم زانوی غم بغل بگیرم ..
من که باور کرده بودم ، چون باور کرده بودم آسون شده بود برام ندیدنش ، تازه داشت آسونترم میشد تا اینکه دو شب پیش گفتم یه نشونه بده داد(شایدم فقط یه توهم بود) از همون لحظه باورم عوض شد شدم مث قبل، ....
من تو این دو ماه از اون روزی ک استوری گذاشتم که وقتی اولی و دیدد و به دومی نرسید باور کردم بیخیالیاشو .... واسه همین دلم راضی شد به ندیدنش ، اما حالا باز ....... این دله که چسب شده باز ، اونم چسب ۱ ۲ ۳ چسب خوبیه هه ... اووووف ... خسته م کرده عین یه بچه ای داره میدوه منم میکشونه دنبالش این دل ، نفس نمونده برام تشنه م شده ......... امان از این دلِ نفهم .......
کلی کار دارم کلی ....... دلم باهام راه نمیاد ....