طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

پنجشنبه هفتم دی ۱۴۰۲
رویا

یکی هم همه طلاهاشو میفروشه و میده شوهرش که براش اقامت دبی بگیره .... از دیشب که فهمیدم ، یه حس دلسوزی وحشتناکی بهش دارم که آخه دیوونه چرا اینکار و کردی .. انگاری از آخرش آگاهم که اینجوری فکر میکنم، استغفرالله ...

اووف چون یک زنم ، زورم اومده .. پس شوهرش بوقه که اون خودش بره پول جور کنه، از سادگیشه ... حسی و الان دارم که نسبت به طلاقش داشتم ، همون لحظه حس کردم که داره اشتباه‌ میکنه ، الانم همین حس و دارم ،.. خدا خودش هواشو داشته باشه، دلم نمیخواد آخرش بد تموم شه براش .... اگه موفق بشه ارزششو داره هر چند شوهرش بوقه ...

چقدر یه آدم میتونه تو زندگی ریسک کنه ... بعضی وقتا فکر میکنم عقلشو باخته به دلش، بس که شوهرشو میخواد هیچی نمیفهمه، خوب و بد و نمیتونه بفهمه، این چه دوست داشتنیه که عقل و نابود میکنه ، این دوست داشتن سمی یه ..... کاشکی زود به خودش بیاد ، گازشو گرفته داره با فرمون شوهرش جلو میره چشم بسته ، خدا کنه شوهرش خاطرسو همینقد بخواد، پاش بمونه ....