تو آزمایشگاهم ... سه نوبت آزمایش خون ... تا ده دقیقه پیش سرحال بودم علی گفت میایم تو ، گفتم نه شلوغه نیاین ... الان نشستم بعد بار دوم که خون دادم سرم گیج میره ... اونام ساندویچی ان مصطفی گشنشه... الان سرم گیج بره بیوفتم چه کنم ؟؟ میخوام چشامو ببندم روم نمیشه ... الان خلوت تر شده ، هنوز چهل دقیقه مونده تا بار سوم ...
آخی یه دختره کوچولو خیلی گریه میکنه .... نازی ... بیاد بیرون ببینم قیافه شو .. اومد ، هه هه چقده هم ریزه پیزه س ... بهش نمیومد اینقده داد و بیداد کنه .... فلفل نبین چه ریزه هههه... باباش داره اشکاشو پاک میکنه ، صورت کوچولوی نازی داره انگاری کلاس اول باید باشه ، هنوز اخمکرده و آروم کنار باباش دستاشو گرفته .... یه نگاهی بهم انداخت بهش لبخند زدم زیر لب بهش گفتم تموم شد ، نگاشو انداخت پایین ... چه یهو خلوت شد اینجا .. کاشکی میگفتم علی بیاددد ... ضعف کردم .. دلم ساندویچ هندی میخواد ... چشام سنگین شده دلممیخواد همینجا دراز بکشم بخوابم ....