طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۱
رویا

گویی چشمانم کم سو شده یا مجنون

مجنون خوابی عمیق در بستری نرم

گویی دستانم بی رمق جان داده اند

هراسان می مانند، خوف دارند

لمس میکنند لیک تهی ز جان..

خواب می روم .. کابوس چه دوست

چه همراه چه با مهربانی یاری م می کند

صدای گریه بچه ای را میشنوم

قلبم شعله ور میشود ... آتش می گیرد

قفل میکنم چشمان به خواب رفته ام را

کابوسی تلخ گریبان گیر می کند چشمانم را

خود را خودخواه می پندارم

این من کیست ؟؟؟

بیگانه ای بیش نیست

مهر و عطوفت گم شده، ای من !

چه بی ناتوان چه بی نوا