طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

وای آبجیم داره میاد .. داداشی زن ذلیل شده ..

سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۱
رویا

به آبجیم میگم پس کی میاین؟؟ میگه "این چند وقت مریوم هر روز که میره مدرسه از خانوم مدیرش میپرسه کی امتحانا شروع میشه بعد کی تموم میشه من میخوام برم مسافرررررررت خلاصه خانوم مدیرشونو کچل کرده حالا باباش رفته مدرسشون دیگه خانوم مدیرش گفته باشه امتحانا رو از مریوم زودتر از بقیه میگیریم تا زودی تموم شه و بتونه بره مسافرت .. امتحاناتشون باید ۲۰ ژوئن تموم شه اما واسه مریوم ششم تموم میشه"... آبجیم تا اینا رو میگه از خوشحالی فقط میخندم و با جیغ و هورا به خواهرزادم آفرین میگم  ... اگه خدا بخواد اواخر هفته آینده میان .. به به آخ جوووووووووووووووووووونم هووووووم چه خوب میشه آخیش خونه از این رو به اون رو میشه آخیش همه جا شلوغ پلوغ میشه واااااااااااااااای .. کلی خوش میگذره آبجیم اینا اگه بیان به به   به به الهی شکرت .................

 

چند روز پیش رفته بودم خونه زن داداشی(نامزد داداشم)  .. این زن داداشی یه عکسی از خودش رو داد دستم گفت بده به داداشت.. وقتی اومدم خونه داداشم و دیدم گفتم یه چیزی واست آوردم تا مژدگونیشو ندی بهت نمیدم ... چند ثانیه اول بی تفاوت نگام کرد اما بعدش که انگار یه چیزی مهم یادش اومده باشه با التماس و خواهش نگاشو بهم دوخت گفت هر چی بخوای بهت میدم میدونم چی آوردی حالا بدش بهم .. گفتم نوچ اول مژدگونی.. با خواهش و تمنا گفت چی میخوای .. همون لحظه گشنم بود گفتم شام از بیرون اونم واسه همه باید بگیری... بدون هیچ مخالفتی قبول کرد .. گفت حالا بده .. گفتم نوچ تا شاممو نخورم نوچ .. عصبی شد .. اما باز خودشو کنترل کرد و ملتمسانه گفت بده دیگه اذیت نکن تو رو خدا بده .. ته دلم از اینکه این همه بهم اصرار میکرد میخندیدم  .. اینقد اصرار کرد که کلافه شدم عکس و دادم بهش و گفتم بگیر کوفتت بشه .. اونم تا عکس و گرفت خندید و گفت إ که کوفتم بشه هان؟؟ رفتش کلید کمد لباسیمو برداشت و گفت بهت نمیدم که میگی کوفتم بشه نه ؟؟ !! .. جیغ داد هوار کشیدم کلید کمدمو بده چیکار کمدم داریییییییییییی .. وای رو اعصابم داشت راه میرفت منم جیغ مامااااااااااااااااااااااااان حسین کلید کمدمو برداشتههههههههههه نمیدههههههههه .. داداشی وایساده بود و میخندید و هی میگفت کوفتم بشه ها؟؟ .. یهو یه چیزی به ذهنم رسید که فکر کردم میتونم تلافی کنم بهش گفتم حالا ببین چیکار میکنم .. همون لحظه زنگ زدم به نامزدش تا جواب داد بدون سلام علیک خیلی بلند با جدیت گفتم ببین من اگه ازت بخوام یه چند روزی رو با داداشی حرف نزنی قبول میکنی ؟؟ بیچاره گفت إ چرااااا .. جریان و براش تعریف کردم بعدش گفتم ببین سه روز با داداشم حرف نزن باشه ؟؟؟؟ .. میخواستم با این کارم داداشیمو تنبیه کنم !!... داداشمم وایساده بود و داشت به حرفایی که به نامزدش میگفتم میخندید .. به زن داداشی گفتم قبول میکنی ؟؟ گفت صبر کن الان من بهش زنگ میزنم و قطع کرد ... تا قطع کرد داد زدم حالا خوبه گفتم باهاش حرف نزنی .. چند لحظه بعد گوشی داداشم زنگ خورد .. تا شماره نامزدش و دید  قاه قاه خندید .. دست رو شکمش گذاشته بود و داشت از خنده میترکید .. منم این وسط فقط حرص میخوردم .. مامانم هم از این فرصت استفاده کرد و کلید و از داداشیم گرفت .... هووووووم زن داداشی هم قربونش برم زنگ زده بود تا از داداشیم بخواد کلید و بهم پس بده ... اما خلاصه شام و از بیرون گرفت