دل آدما با نوشتن چقدر سبکتر میشه ... اگه دلم به داشتن اینجا گرم نبود ممکن بود هنوز عصبی و داغون میبودم تا به این لحظه ..
الان حس خوبی دارم اما با یه ذره چاشنی غم که خیلی زیاده و از اونورش میزنه بیرون و خوب و تو خودش حل میکنه ..
بعد از ده سال اومدی که چی ... یادم بدی مامان بودنمو .. یادم بدی همسر خوبی باشم .. مگه من الان مادر شدم مگه تازه ازدواج کردم .. آخه چی فکر کردی با خودت .. محض اطلاعت باید بگم که من ۷ ساله ازدواج کردم و ۶ ساله مامان شدم و من خودم بهتر میدونم چطور زندگیمو بچرخونم چطور مادری کنم ... این همه مدت دوریتو تحمل کردم .. این همه دلتنگیا رو ... حالا میای میگی که چی ... که من لوس شدم پرحرف شدم خسته ت کردم آخه لامصب حرفای ده سال مونده تو دلم میخواستم برات بگم برات سروع کنم از دلمحرف بزنم ولی هر بار تو مسخره م کردی .. کاشکی میتونستیم برگردیم به یک ماه پیش که ففط هرازگاهی ازت خبر داشتم ولی دلم خوش بود که هیچ تغییری نکردی همونی حالا چی تو عوض شدی حست گم شده رفته از بین ... میدونم من اصرار کردم که بیای و باید حرف بزنم من اصرار کردم زیااااااد میدونم میدونم ولی ببخشید ببخشید