طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

آه ه ه

سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۹
رویا

دراز کشیده بودم طبق معمول قبل خواب تو گوشی بودم و آقایی اونور داشت تی وی میدید(برنامه فوتبالی، وقتی فوتبال میبینه اگه کسی باهاش حرف بزنه شدید عصبی میشه)  ..  تو گوشیم دیدم یکی از آشناها که تازه عقد کرده بود استوری عاشقانه گذاشته بود و چنان از عشق میگفت که انگار صد ساله عشقو میشناسه .. خنده م ‌گرفت و استوری رو برای آقایی خوندم که اصلا توجه ای نکرد ،،.. و بعدش خودم دستامو بهم کوبیدم رو به آقایی با لحن شاعرانه ای گفتم آه ه ه ه ه  ای مرد من تو به من زندگی بخشیدی  دوباره دستامو به سینه م کوبیدم و گفتم آه ه ه  تو به من امید بخشیدی ای امید و آرزوهای من آه ا ا ه ه ه ه ،، که آقایی گفت زیاد زور نزن از خودت ،، اونا جوونن  و تو برای این حرفا پیر شدی،  بالش و طرفش پرت کردم و گفتم  اووی من اداشو درنمیارم که،  دارم مسخره شون میکنم اونم انگار نه انگار فقط دقیق شده بود به تی وی،   منم دوباااااره ادامه دادم آه  ه ه ه ه بیا تا عشق کنیم آه ه ه،، که یهو با لحن خفه شویی گفت برو گم شو بیرون، منم با همون لحن عاشقانه گفتم آه ه ا ه ه بیرون سرده  آه ه ه ه و بعد به بیرون اشاره کردم و با همون لحن گفتم آه ه ه  با چی بروم  بیرون آیا لباس گرم بپوشم و بروم ؟؟ نگاهش به تی وی بود سریع گفت  لخت برو  ،، دوباره با لحن قبلی گفتم اآه ه ه  لخت بروم ؟؟  آیا تو مشکلی نداریییی آه ه ه، گفت نه برو تا اونجای گربه بلند شه با لحن همیشگی خودم گفتم اونجای گربه بلند شه مشکلی نداری  گفت نه .