طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

خاطرات گذشته

چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۹
رویا

یکی از نوشته های دفتر خاطرات سال اول دبیرستان ؛

دقیقا عین جملات دفترمو تایپ کردم تا اینجا ثبت شه خاطرات گذشته 

 

هفته قبل بود که می خواستند من و بدزدند ؛ 

۱۴ اسفند بود، موقعی که از سرویس مدرسه اومدم پایین توی راه خونه همین جوری که داشتم با دوستم خداحافظی می کردم  از فاصله نه چندان نزدیک یه دختر بچه ای رو دیدم که نوشابه ای دستش بود و داشت همین جوری می رفت، کوچه خلوت بود، نگاهم اون طرفتر که چرخید یه پسری رو دیدم انگار خیلی از خودم بزرگتر نبود خیلی قیافه درهم و پرهمی داشت، چشمم به دختره افتاد که همینجور که داشت راه میرفت پس از دیدن اون پسر سر جاش ایستاد، فهمیدم پسره قصد اذیت کردن دختر ۴،۵ ساله رو داره با خودم گفتم بچه رو تنها توی کوچه خلوت گیر آورده دلش خوشه نمیدونه این جا یه سوپروُمَن داره میاد که نجاتش بده، دیدم دختره از ترس پسره میخواد بزنه زیر گریه که از همون فاصله با صدای بلند صداش زدم گفتم چطوری کوچولو  بیا اینجا(فکر میکردم با این کارم پسره راهشو بگیره و بره) اما دیدم دختره از ترسش حتی نمیتونست پیش من بیاد ناچار خودم راهمو کج کردم و رفتم دستمو دور گردنش انداختم و به راه رفتن ادامه دادیم یواش بهش گفتم بیا با من بریم اما اون پسره تا منو دید که با دختره دارم‌ میرم با لحن شل خودش گفت سلام (البته معتاد بود قیافه درستی نداشت انگاری معلول بود، یه جوری گفت سلام) که منم وقتی اینو شنیدم از ترس لرزیدم، اما به خودم گفتم اصلا نترس هیچ غلطی نمیتونه بکنه، این بود که فرار نکردم داشتم به دختره میگفتم خونه ات کجاست دختره از ترسش هیچی نمیگفت واسه همین دلم خیلی سوخت که یهو به سرم زد که یه چیزی به پسره بگم یا با عجله فرار کنم اما گفتم شاید بدتر کنه به دختره گفتم چی کارت داشت؟ اونم گفت میخواست دنبالم کنه ،، خونم به جوش اومد(نه این که خیلی غیرتی ام) دختره می خواست فرار کنه که من گفتم نه صبر کن من باهاتم خیالت راحت ،، دعا دعا میکردم خدا کنه در و زود بتونم باز کنم چون کلید خونه گیر داشت قفلش ، خدا رو شکر زود به خونه رسیدم و کلید و توی قفل چرخوندم یکی ثانیه در و باز کردم ک خودمو دختره رو هل دادم تو خونه،، اینجا بود که دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم صدام میلرزید مامانم  تا منو دید گفت این دختره کیه ؟؟ چته چی شده ؟؟ منم زود براش تعریف کردمو گفتم اول باید این کوچولو رو ببرم خونشون صدای داداش کوچیکم زد و اومد و بردیم دختر رو تحویل مامانش دادیم و تا اومدم خونه جریان سلام گفتن اون پسره رو بلند بلند تعریف می کردم که داداش حسین از سر ناهار بلند شد دوید طرف کوچه تا بتونه اون معتاده رو بگیره اما دیگه خیلی دیر شده بود ،  اما خدا رو شکر  همون لحظه به موقع رسیدم و اون دختره بیشتر از این نترسید ..