طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

توجه

یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۹
رویا

آقایی تازه از خواب بیدار شده بود نشسته بود و کوچیکه تو بغلش ..   منم هندزفری تو گوش و آهنگ گوش میدادم .. هندزفری رو درآورم و سرمو خم کردم و  مث بچه ها که لبشون آویزونه صداش زدم، نگام کرد، گفتم من افسرده ام ، با چشای پفی نگام کرد و گفت افسرده ای ؟ نگاش کردم خنده م گرفت ،.. خنده مو دید فکر کرد مسخره بازیم گرفته  ریلکس گفت چایی آماده س گفتم آره ، مشغول بازی با کوچیکه شد ، با همون خنده و لبای آویزون گفتم اما من افسرده ام اونم که انگار داره با بچه حرف میزنه گفت  ول کن عزیزم بیا اول صبح یه چیز دیگه بگو، منم بلند شدم همینجوری که داشتم جلوش با توپ بزرگه که وسط هال افتاده بود روپایی میزدم التماسانه گفتم تو یه چیزی بگو آرومم کن، نگام کرد  با لبخند گفت دوستت دارم  با لبای خندون گفتم آره همینه یه ذره دلم خوب شد بازم بگو، من همینطور مشغول روپایی  گفت عااشقتم  وایسادم نگاش کردم  نیشم بااز شد گفتم آرههه آخ جدی جدی ببین الان حالم بهتر شد،‌  اونم خندید  منم خندون داشتم میرفتم تو آشپزخونه که گفت برو سراغ گوشیت(من فکر کردم گوشیم داره زنگ میخوره ) اومدم پیشش گفتم چی  ابروشو انداخت بالا و با لبخند گفت خب گوشی حالتو خوب میکنه، از ته دل خنده م گرفت اونم با خنده گفت تو دو دقیقه برو تو گوشیت افسردگیت همش یادت میره  اومدم جلوش وایسادم نگاش کردم   با ذوق  و خنده گفتم عااااااشقتم همین حرفت دل منو از این رو به اون رو کرد  چون فهمیدم که تو حواست به منه

چقدر خوبه که یکی بشناستت ،  حالا نه اینکه صرفا گوشی حال منو خوب میکنه  نه   اما این حرفش  به دلم نشست    چون این روزا من با گوشیم خیلی در ارتباطم بیشتر از گذشته و همین که آقایی  این روزا اینو متوجه شده  یعنی توجه داشته به من ، و این توجهش به دلم نشست   ،، توجه تو قربون آقایی خودم   خدایا شکرت که من آقایی رو دارم