طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

خواب

پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۹
رویا

ساعت و نگاه کردم ، وقت بیدار کردنش بود رفتم تو اتاق که بیدارش کنم، دیدم بیداره، گفتم تو که بیداری ، گفت قلبم درد میکنه، نگران شدم رفتم رو تخت نگاش کردم گفتم جدی ، گفت خیلی تیر کشید خواب بد دیدم ، تا اینو گفت خیالم راحت شد گفتم آخ ترسیدم فکر کردم جدی میگی قلبت درد داره، گفت خواب بدی بود هنوز قلبم درد داره و چشاش رو برنمیداشت ازم (درصورتی که هر روز به زور بیدارش میکردم امروز اصلا خواب تو چشاش نبود) با خنده گفتم چه خوابی دیدی حالا ، گفت دیدم خیانت کردی بهم ، تا اینو گفت دلم ریخت ... اما با خنده گفتم نااازی، رفتم بغلش ، منو پس زد گفت نه  تو خواب انگار واقعی بود تو با یکی بودی ،  اینو گفت من اما همینطور میخندیدم .. گفت تو خواب من برات فقط دوست بودم یه کسی بودم که فقط برای درد و دلات سراغم میومدی  دوستم نداشتی  تو یک مرد سیاه پوستی رو خیلی دوست داشتی همش با اون بودی  که اون بعد از دو سه سال میره واسه کار جایی ،  تو این مدت تو با یکی دیگه آشنا میشی ،  منم خیلی دوستت داشتم اما بهت نمیگفتم و تو همه درد و دلاتو با من میکردی ، خیلی با اونی که تازه باهاش آشنا شده بودی گرم میگرفتی   یه پسر سفید پوست تر و تمیز بود توهم خیلی دوستش داشتی همیشه با هم‌بودین   تو این مدت منم خیلی دوستت داشتم اما نمیتونستم بهت بگم ،  تا اینکه یه روز اون سیاه پوسته بعد سالها برمیگرده سراغت میگه بیا با من ، تو نمیدونی چی بهش بگی  میای پیش من با من درد و دل کنی  بهم‌ میگی  من اون یکی رو خیلی دوست دارم   نمیتونم ازش بگذرم چون بهترین روزای زندگیمو‌ باهاش داشتم من باهاش رابطه داشتم، بهترین رابطه عمرمو، ازش باردارم..   تا اینو میگی از خواب میپرم و قلبم تیر میکشه به شدت ..... تا خوابشو تعریف میکنه دلم آروم و قرار نداره اما به روم‌نمیارم و بهش میخندم میگم  خب خوابه واقعی که نیست قربون بچم برم میرم بغلش خندون میگم من عاشق توام ببین من فقط تو رو دوست دارم  دست میشکم رو صورتش میگم من این ریش و سبیل و دماغ و چشای  تو رو فقط تو رو دوست دارم و میخندم   اصلا انگار نه انگار صورتشو با پتو میپوشونه  هی سعی میکنم با شوخی و قلقلک بخندومش تا حواسش پرت شه  اونم  لباش خندونه اما از چشاش معلومه یه جوریه  میچسبم بهش و همینجوری میخندم‌  صدام میزنه میگه نه این خواب یه جوری بود  شاید خدا میخواد یه چیزی بهم بفهمونه   میام بیرون از بغلش  میگم  چییی میگی دیوونه، اما بازم میخندم و میرم بغلش  میگم پاشو خواب دیدی  تاثیر خوابه چرت و پرت میگی  بیا برو یه آبی بزن به صورتت دیگه  بیا بیرون ، میرم تو هال  فکرم شدید مشغوله ،.. شاید این خواب واسه من یه نشونه س که خدا میخواد یه چیزی بفهمونه بهم.. میاد بیرون  بازم میپرم بغلش   بازم حرف میزنه از خوابش به شوخی بهم میگه خیانتکار   نگاش میکنم با خنده میگم خاک تو سرت  خواب بوده هااااااا میگه نه تو خواب خیلی واقعی بود   میگم منم زیاد از این خوابا دیدم اما بعدش که اومدم بغلت آروم شدم  دیگه چیزی نمیگه و مشغول میشه با کوچیکه بازی کردن   اما میدونم هنوز دلش یه جوریه همینجوری که کوچیکه رو بغلش داره بازم بغلش میگیرم  و سعی میکنم از چیزای دیگه حرف بزنم  اما اون میگه  اینکه داری همش بغلم میکنی فکرمو مشغول میکنه بیشتر که بیشتر شک کنم و    میخنده  بلند میشم با اخم سریع میرم‌اونور  میشینم رو به تی وی  بلند بلند با عصبانیت میخندم  دوباره میام رو کولش میشینم میگم ها ها   ببین  الانم دارم هی بغلت میکنم  وای الان دارم تظاهر میکنم که خندونم میرم روبه روش میگم وای ببین دارم سعی میکنم حواستو پرت کنم واای ببین ببین من خیلی مشکوکم  ببین  وااااای من یه چیزیم هست  شک کن  شک کن حالا بیشتر  ،.. میگه نه حالا جدی جدی  چیزی هست که من ندونم  میگم آره  با یکی تلفنی حرف زدم  چیزی نمیگه به زمین چشم دوخته  میگم آره با امین(اسم دوست خودش امینه) حرف زدم ما با هم دوستیم اینو ازت پنهان کردم ،.. نگاشو که میاره بالا رنگ از صورتش پریده  میگم خاک تو سرت  به خاطر یه خواب ببین چه حرفایی میزنی  دیگه بسه کم کم داره بهم برمیخوره ها بسه دیگه،..  میرم مشغول میشم  بعد از چند دقیقه آهنگ مورد علاقم پخش میشه از تی وی   میام وسط میرقصم اونم با بچه ها مشغوله میاد بغلم بگیره میرم اون طرف میگم  اگه  بغلت بیام بیشتر شک نمیکنی؟   با خنده میگه اگه نیای  میکنم   میرم بغلش چهارتایی بغل میگیریم همو  بعدش میره سرکار ... 

 

اما این خواب فکر من و مشغول کرده ..