طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

بی مزگی در خون من است

پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۹
رویا

هوا ابری بود و با فرح نشسته بودیم تو حیاط هی سیب و پرتقال میلومبوندیم   یهو گفت آخ آخ دندونم نه نه یه چی گیر کرده تو لثه ام (فرح خیلی نازک نارنجیه شدید) دهنشو باز کرد تو چشام سرسری نگاه کردم گفتم هیچی نی   با ناله گفت نه نه یه چیزی هست گیر کرده زبون میکشم حسش میکنم، دستمو گرفته انگشتمو کرده تو دهنش  میگه با ناخنت دربیار میگم من کوتاهه ناخنام میگه  بیاااااا   من دستمو تا به امروز جز تو دهن خودم تو دهن هیچکی دیگه  نکرده بودم  و بهش میگم باشه ببینم سعی میکنم اون چیزی که میبینم و ولی چیزی نمیبینم و یه کوچولو قرمز شده لثه اش میگم هیچی نیست  ولی دستمو گرفت یکی از انگشتامو گذاشت همونجا رو لثه اش  یه کوچولو با اندک ناخنی که داشتم میخواستم بکنم اما دردش میاد و میگم ببین خیالت راحت هیچی نیست  بیا بیا دختر بس ببینیم لایو گذاشته ..    الانم میگه طعم خون تو دهنمه  و من به انگشتام فکر میکنم که دفعه اولشون بوده که بهشون تجاوز شده اما انتقامشون و گرفتن ..