یه روز طولانی
صبح ساعت 8:20 بیدار شدم ، همون لحظه پریدم رفتم اتاق بغلی همه چی ریخته بود قرار بود شب قبلش همه جای خونه رو سرویس کنم که وقتی فرداش آقایی میره سفر همه جا تمیز باشه ! من اینجوریم برعکسم !!! اما خب شب قبلش فرصت نشد خواب افتادم، صبح که پریدم از خواب ، وقتمو هدر ندادم، اون سه تا خواب بودن، شروع کردم به جمع و جور کردن .. وقتایی که آقایی میره سفر، یه جور دیگه ای احساس مسئولیت میکنم، شدید اونقدر شدید که استرس میگیرم،.. همش حواسمو میدم پی بچه ها، اونقدر که میخوام زودتر کارای خونه همه رو بکنم تا آماده شم که حواسم به بچه ها باشه فقط به اونا برسم ، نمیدونم چرا ، ولی روز اول همیشه این مدلی میشم ، چون گرگه وقتی باباش نیست میره تو خودش، امروز دوتا انیمیشن براش دانلود کردم که ببینه و سرگرم شه، دفعه های قبل اونقدر تو دلش میگرفت که مریض میشد و همین باعث شده وسواس بشم یه جوری که حتی از صبح تا عصر شاید فقط یه ساعت راحت یه جا نشستم ، همش مشغول بودم ، احساس مسئولیتم از همه جا میزنه بیرون ... منی که هر روز گوشیمو چند دفعه میزدم به شارژ، امروز از صبح تا عصر همش روهم یه ساعتم گوشی دستم نگرفتم.. فرح عصری اومد ولی دوباره بعد نیم ساعت رفت چون کار داشت شب دوباره میاد .. امروز خیلی طولانی گذشت... از همین امروز دارم روزشماری میکنم زودتر آقایی بیاد .. دیشب بهش گفتم حالا از فردا که بری تازه قدرتو میدونم خندید گفت نه بابا جدی خوبه پس... هی روزگار 😢