تو لحظه
تو حیاط خونه مادر شوهر ؛
کوچیکه در حال بازی ، بقیه بچه ها با بابابزرگشون رفتن پیاده روی تا لب دریا ...
هوا گرمه اما می ارزه به اینکه کوچیکه یه ذره سرگرم شه و انرژیش تخلیه شه ، گرمی هوا هم قابل تحمله ...
در حال تایپ جمله بالا بودم که در به صدا دراومد بچه ها اومدن 😊
ده دقیقه بعد
در حال بستنی خوردن تو هال کوچیکه مادر شوهری ... کوچیکه الان اینقده بزرگ شده که خودش قاشق بگیره دستش و بتونه بستنی شو بخوره .. مصطفی با پسر عمه هاش در حال حرف زدن، هی داره رو مخ پسر عمه کوچیکش کار میکنه که فردا اونم همراشون ببرن لب دریا ...
یه ساعت بعد
تو هال بزرگه مادر شوهری
کوچیکه در حال تماشای تی وی و شیر خوردن
بچه ها پنج دقیقه پیش در حال بازی با توپ و الان دارن با گوشیشون ور میرن ..
مادر شوهری در حال خیاطی ... منم یه کوچولو کمکش اتو زدم لباس مادر شوهری رو ، همین لباسی که داره میدوزه ...
هم اکنون ساعت ۲۰😊
زندگی بی شوهر معنی نداره .. زندگی بی شوهر عین یه غروب بی پایانه .. عین یه دلگیری عمیقه ،، عین یه چای تلخه ، عین یه بستنی آب شده س ، عین یه قوری بی دره ، عین یه قابلمه سوخته س ، عین یه بادکنک کم باده ، عین دمغی بعد از خواب ظهره ، عین شیشه شیر بدون شیره مث الان که شیرش تموم شده داره گریه میکنه نمیزاره به چرتام ادامه بدم ..........