مسمومیت
دیشب یکی از بدترین شبای زندگیم بود ..
حدودای ساعت ۱۲ دل درد بدی اومد سراغم .. مسموم شده بودم . . همون موقع برقا رفت .. خط هم رفت .. بزرگه و کوچیکه میترسیدن, با اینکه مادر شوهرم کنارمون بود اما کوچیکه گریه میکرد .. مادر شوهر استرس منو گرفته بود که تو حال خودم نبودم در حال غش بودم و همین مادر شوهرموو بیشتر دل نگرون کرده بود که خط هم نبود زنگ بزنه به کسی ، در صورتی که استرس اصلا براش خوب نیست .. درد بدی داشتم ، وحشتناک بد .. نمیتونستم یه جا بند بشم و استرس این که بچه ها تو اون بی برقی و گرما کلافه میشن دردمو تشدید میکرد .. تو اون تاریکی حدودای ساعت یک بود رفتم تو حیاط تا شاید حالم جا بیاد ، نشستم کنار درخت و صورتمو آب زدم با گوشی بزرگه که چراغشو روشن کرده بودم و با صدای کوچیکه که گریه میکرد بدتر میشدم تا اینکه مادر شوهر با گوشیش سرگرمش کرد و آروم گرفت،، سعی کردم بالا بیارم اما سرم سنگین و دل پیچه عجیب بدی داشتم ،، اومدم تو بچه ها رو به یه زحمتی خوابوندم ، تو همین فاصله دو سه مرتبه که حالم بد میشد بیرون میومدم ، مادر شوهرم اصرار میکرد دکتر بریم،، راضی نمیشدم، قرص آورد اولش نخوردم اما دیدم چاره ای ندارم تا خوردم قرص و باز حالم بد شد.. باز رفتم تو حیاط ، هوای بیرون بهترم میکرد... امان از مسمومیت.. ول کنم نبود ، داشتم میوفتادم اما خودمو گرفتم و سعی کردم جلو مادر شوهر خودمو خوب نشون بدم گفتم خوبم اما دل درد ول کنم نبود ... از همیشه بیشتر اون لحظه دلم علی رو میخواست،،.. .. تا صبح نتونستم بخوابم .. صبح ساعت ۸ بهتر شدم ...