طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

حالِ الماسی میخوام

پنجشنبه سوم تیر ۱۴۰۰
رویا

شدم مث یه آدمی که یه دم پر فکره ، یه دم بیفکرترین ،   یه لحظه همه فکرا هجوم میارن تو ذهنم ، یه لحظه آسوده و سبکبال ،.. اینکه ده روز از موعد پریودم گذشته ،  اینکه بازم این دفعه آقایی برمیگرده و تکلیفش مشخص نشده صد در صد ،   اینکه خستم و عین خیالم نیست ، ... 

ساعت ده بیدار شدم ،  دیدم دیگه میلی به خواب ندارم  پا شدم ،.. بچه ها خوابن ،.. گشنم بود  نون پنیری خوردم ، اهل چایی نیستم ،..  نشستم تو هال ،  گوشیمو زدم به شارژ ، لم دادم ،، فکر کردم ... فکر کردم .... فکر کردم ...... چرا نمیاد این پریود بی صاحاب شده،  چرا از وقتش گذشته ،.. شایدم به خاطر اوضاع این چند وقته که نرمال نیست، ذهنم مشغول بوده  اونم دیده اوضاع اینه  گفته زشته صبر کنم چند روز دیگه برم اما  آخه ده روز ؟؟ .... 

فرح بیدار شد ،.. اومد دید بیدارم ،، چشاش هی بازتر شد ، دستشو آورد بالا به نشونه سلام ،.. میگه چه اخمی کردی ... یه ته خنده ای کردم بهش.... 

چه تو این دو ساله هممون رویاها ساختیم با این قضیه دبی رفتنمون ،، چقدر از زندگی موندیم تو این چند سال ،، دست به سیاه و سفید نمیزدیم  که میریم  که میریم ... دو ماه شد یه سال  یه سال شد دو سال  هنوزم مشخص نیست ،... دلم میخواست مشخص بشه ...  چند شب پیش با عصبانیت زیاد یه پست موقت ثبت کردم ، دقیقا لحظه ای که علی بهم گفت اما پستش نکردم چون  بد و بیراه زیاد گفتم به آقایی خوبیت نداره جلو بچه ها ...  اون پست و ولش کردم به امان خدا همونجوری بمونه ،.. 

زندگی ... واژه قشنگیه به قشنگیه نور اول صبحی میون گلای رنگارنگ به قشنگی نور پاشیده شده از آسمون میون درختای بلند به قشنگیه دستای ما تو دست هم  به قشنگی لبخندای خیلی شاد بهم ، دلم تنگ شده واسه اینجوری زندگی کردن  ،  دلم میخواد همینجا بمونیم بی دغدغه ،، علی صبحا که بیدار میشه بره سرکار   ظهر ها برگرده(الان یکی با خودش گفت  اینکه صبحا خوابه، صبحای ما از ساعت ۱۱ به بعد) .. ظهر که برمیگرده  ناهار بخوریم  عصرها قشنگ بگردیم شبا فیلم ببینیم   ،، کارش حسابی بگیره ،، دیگه واسه دبی برنامه ریزی نکنه ،،  همین خونه رو سر و سامون بدیم ،، یا اون زمینی که تازه خریده و دیگه به سلیقه من بسازیم چون این خونه رو زمانی که داشتن آماده میکردن من کلا نبودم که بخوام نظر بدم  هیچیش باب سلیقه من نیست، فک کنم این یک قلم رو باید تو ذهنم فاکتور بگیرم واسه بعدها چون الان که دیگه پولی نیست که  بخوام از این خواسته ها داشته باشم  ،.. همه چی رنگ و بوی زندگی بگیره نه بوی زنگ زدن ،  آفتاب بتابه  به حالمون   نه اینکه آسمون تاریک شه خوابمون ببره ، خوابیدن بسه ،، دلم نور میخواد  ،، نور هفت رنگ از اون رنگای قشنگ که از دور مث الماس میدرخشه ، حالمون و الماسی کنه ، کنار موجای دریا که دونه دونه نور میشینه رو موجش مث الماس میدرخشه،  حالمونم بشینه تو آفتاب قشنگ آفتاب بگیره برنزه نشه طلایی شه ...