طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

مردِ من

سه شنبه هشتم تیر ۱۴۰۰
رویا

کنار بزرگه دراز کشیدم وقتی که خوابش برد اومدم چراغ آشپزخونه رو خاموش کنم  که دیدم گوشیم هی صدا میده  هی یکی پشت سر هم پیام میداد اونم این وقت شب ساعت سه ، باز کردم دیدم آقاییه   سر شبی باهاش حرف زده بودم گفتم شاید خبریه اینقده پیام میده  دیدم گفته بیداری و اووو ابراز دلتنگی کرده   نیشم باز شد خوابم پرید جوابشو دادم،  دیدم داره میگه زنگ میزنم بهت  گفتم نه نزن زشته الان میشنون این وقت شب بیدار میشن (امشب خونه یکی از دوستاش رفته بود که با دوستش تو یه اتاق بودن)  گفت نه این خوابه  یواش حرف میزنم گفتم بیداره ها خودشو زده به خواب چیزی نگی آبروم بره(چون آقایی رو میشناسم اینجور وقتا زبونش از کنترل خارج میشه) دیدم شکلک عصبی فرستاده میگه فقط صدات، میگم نه ممکنه بیدار شه بشنوه میگه یواش حرف میزنم فقط صداتو یه ذره بشنوم(اینجوری که میگه یاد دوران نامزدی میوفتم) جواب میدم یاد دوران نامزدی افتادم و میخندم 😃 باز با عصبانیت میگه فقط چون دلتنگتم 😡  میگم باشه ،زنگ میزنیم حرف میزنیم  یه ربع حرف میزنیم آخر سر یه چی گفت (فهمیدم داره از کنترل خارج میشه) میگم بیا تو چت و قطع میکنم ،  چت میکنیم با هم آخر سر بعد کلی محبت به هم پاشیدن با ناله میگه بیا وقتی پیش همیم قدر همو بدونیم میخندم میگم چشممممم استاد....

این مدل حرف زدنامون قشنگ منو برد به دوران نامزدی.. اون روزایی که  من افسار رابطه مونو گرفته بودم دستم و میگفتم فقط میتونیم هفته ای دو مرتبه حرف بزنیم نه بیشتر ،  اونم کلافه و پریشون از کارای من از حرفای من عصبی میشد و هی دلش تاب نمیاورد و بیشتر دلش تنگ میشد منم اوایل  براش قانون میزاشتم نقشه میکشیدم که مثلا بیشتر عاشقش کنم  تا اینکه به چند ماه نرسید خودم یه دل نه صد دل عاشقش شدم دل باختم بهش ،  آخ یادآوریشونم شیرینه ،  چه حسای قشنگی ، چقد الانم قشنگه که اون حسا هست تو وجودمون انگار با همین سفر  رفتنش اون حسا باز تازه تر شدن شعله ور شدن  زنده تر شدن ،  مردِ من عاشقتم ❤