طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

لحظه تولدم

پنجشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۰
رویا

دلم برای اون قالب قبلیم تنگ میشه ، خاک تو سر پیچک چرا یهو قاط میزنن  ، من خو گرفتم به اون دخترک و اسبه ،  به اونا فقط حرفامو میگفتم ، حالا که نمیشه به این تازه از راه رسیده بگم چرتامو 🤔   

هووم اما دخترک و اسبه یهو  از بین رفته  😐

همیشه که نمیشه یه جور موند ، باید عوض کرد عوض شد  بسته به شرایط باید .. 😑

اما زیادم بدم نیومده  خب هر چی باشه اینجا دریا هست 😍  والا  از خدا که پنهون نی از شما چه پنهون   خیلیم خوشم اومده  اما دلم تنگ میشه واسه قالب قبلیه اگه درست شد اون پیچکه  بازم برمیگردم به عشق اولم 😍 فعلا این عشق دومه 😎

الان تو اینستا یه ویدیو دیدم که زنه وایساده بود یهو بچش دنیا اومد حتی فرصت نکرد بره رو تخت 😍  یاد خودم افتادم  منم وقتی داشتم بدنیا میومدم  زیادی عجله داشتم  امون ندادم مامانمو  تو حیاط بیمارستان اومدم بدنیا 🤣  بخدا اگه دروغ بگم 😐 مامانم تعریف میکرد که اون روز وقتی میبینه دردش شروع شده  زودی نمیاد بیمارستان  میگه دردامو تحمل میکنم تو خونه بعدش میرم حالا وقت هست  تا اینکه میبینه دیگه نمیتونه و درداش شدیده  زودی با بابام میان البته زن داییم هم همراهشون بوده  میرسن بیمارستان که دم در  مامانم میگه  دیگه داره میاااااد که بابام میپره مث سوپرمنا پرستارا رو خبر میکنه  پرستارا سریع تو حیاط دور  مامانم قشنگ پارچه میکشن و بلههههه😁  منِ عجول چشم به جهان البته به حیاط بیمارستان چشم گشودم🤭   

چه لحظه ای بوده خدایی 🤩 اون لحظه پرستارا😃 مامانم😰 زن داییم🥰😍🤗 بابام🥵 من🤪

 وقتی مامان و بابام واسم اینو تعریف کردن  تقریبا چند سال پیش بود  دفعه اول که گفتن فکر کردم دارن باهام شوخی میکنن باور نکردم  اما وقتی از زن داییم پرسیدم گفت عین واقعیته😁   عجب اعجوبه ای بودم خدایی  این عجول بودن از همون بدو تولدم باهام بوده 😃