طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

دایی آقایی

شنبه دوم مرداد ۱۴۰۰
رویا

امشب دایی شوهری با خانوم بچه هاش بودن خونمون ، یه ساعت پیش رفتن ، داشتیم بازی میکردیم که وقت زود گذشت و نفهمیدیم کی ساعت سه شب شد 😃  من با این دایی آقایی خیلی راحتم  ، با خانومشم راحتم  کلا  خیلی راحتیم 😁 دایی آقایی از بچگی هی خونمون میومد   با داداشام صمیمی بود   واسه همین کلی با هم شوخی داریم ، امشبم یه بازی  کردیم قرار شد هر کی باخت    به یه اسم خاصی صداش بزنیم   حالا یعنی چی ؟    یعنی تو جمع خونوادگی یه مدت به جای اسم خودش    اونو به همون اسم خاصه صداش بزنیم   مثلا بگیم   اوی خره   بیا اینجا 😅  حالا اختلاف سنی من و این دایی آقایی شاید هشت نه سالی باشه😃

آخر سرم بازی که تموم شد  خود  دایی آقایی خر شد 😅

 

لازم به ذکر است که این دایی آقایی  اون قدیما  از خانواده ش خواسته بود بیان خواستگاریم ،  که خانواده ش مخالفت میکنن میگن این خیلی برات کوچیکه   بشین سر جات😅   حالا کار خدا رو نگاه   قسمت چی شد    من شدم یه جورایی عروس دخترشون 😃