طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

خوشی  خوشی خوشی

جمعه یکم بهمن ۱۴۰۰
رویا

از شب قبل برنامه ریزی کردن که فردا برن یه جای سرسبز و خلوت ،  صبح امروز پا شدیم ، شال و کلاه کردیم که بریم خوش بگذرونیم ....   تو راه نگه داشتیم و رفتیم بچه ها رو بردیم پارک که بقیه بهمون ملحق بشن ، من و زن داداش حسین منتظر فرصت بودیم که کسی نباشه تا بتونیم بریم سرسره بازی اما حیف جور نشد ، هی تاب میدادم کوچیکه رو که یه آن دوست دوران دبستانمو میترا دیدم اون منو شناخت  من به سختی شناختم ، مشغول صحبت کردن شدیم  ، اون خیلی دیگه خانومانه حرف میزد  منم گفتم یه خاطره هس همیشه تو ذهنم مونده یادته یه بار دم در مدرسه میخواستی بری تو  یهو کله ت خورد به در  بالای چشت درجا ورهم کرد یه نخودی بالا اومد عین گربه هه تام و جری    فکر کرد بعد گفت نه یادم نیس اوهوم یه کوچولووایسادیم و من خداحافظی کردم و رفتیم از کنار هم اومدم اینور کنار خواهرم و زن داداش.... خلاصه بقیه رسیدن و راهی شدیم ، اونجا که رسیدیم ناهارمونو خوردیم و کوچولو ها عین هو چی پخش و پلا شدن   منم عین این چوپانا که گوشسفنداشونو میبردن چرا   هی دنبالشون از اینور به اونور  مشغول چوپونی بودم ، که خانومای گروه باسن مبارکشونو از رو زمین برداشتن و پلاستیک به دست مشغول جمع کردن یه نوع سبزی شدن  ، فاطمه هم مشغول شد ، وقتی همه شونو تو اون حال دیدم یاد بیست سال پیش برام زنده شد که قدیما هم که با مامان میرفتیم همه دور هم مشغول جمع کردن سبزی میشدن و ما بچه ها  قایم موشک بازی میکردیم و خودمون میون اون همه علفای بلند( تنباکو) و چقده خوش میگذشت ،   یه چند تا فیلم گرفتم واسه یادگاری ازشون..... چقدر لذت بخشه کنار هم بودن ، اینکه امسال با فاطمه و مریوم میام گشت و گذار یه مزه دیگه داره برام انگاری وسط زمستون تو کلبه دلم آتیش روشنه و گرم میکنه همه جا رو ، بودنشون کنارم پر از حس دلخوشیه ، خیلی خوبه  خیلی خیلی خوش میگذره ، خانوما کنار هم با مردای فامیل میشینیم و فقط میگیم و میخندیم   فقط خنده  خنده خنده خوشی خوشی خوشی   خدایا شکرت بابت این لحظه های پر از خاطره دلنشین و دوست داشتنی   الهی  همه آدما همیشه دلاشون پر از خنده و خوشی و سلامتی باشه ....