فاطمه و مریوم در خانه من مستقر هستن و من نیز تمام نیرویم را به کار بردم که نهایت لذت را نصیبشان گردانم 
عصری رفتیم دور دور غروب چقدر امروز زیبا بود اصن یه رنگ دیگه بود یه غروب پر رنگ و شاد نه غم داشت نه دلگیر بود خیلی دیدنی بود خیلی قشنگ بود خدایی... تو ماشین یهو نمیدونم چی شد مریوم چی گفت فاطمه چی گفت دعواشون شد حالا بیا و درستش کن
غروب رنگ باخت بیچاره تو چشام
من که این وسط هی میخواستم میانجی گری کنم هی یه چی میگفتم مریوم بدتر میشد خلاصه گفتم هیچی نگم تا خدادادی به حالت اول برگردن که بعدش که رسیدیم خونه حرف زدن دیدم شکر خدا نرماله همه چی ... شام و از بیرون گرفتم علی دندونشو کشیده بود و نمیتونست چیزی بخوره جز بستنی و نون و ماست
بعد شام هم مادر شوهر اومد و نشستیم به گپ و گفت تا آخرای شب که مادر شوهری رفت و بعدشم علی خوابید و من موندم و مریوم و فاطمه و بزرگه ، مریوم لحنش و طرز صحبت کردنش خیلی خنده دار شده و خیلی کلمه ها رو نمیتونه تلفظ کنه به زبون خودمون بس که عربی حرفیده حالا هی بزرگه مسخره ش میکرد و بهش میگفت فلان چیز و بگو و مریوم نمیتونست درست بگه تا نصف شب خندیدیم از دستش و الان که من در خدمت شما هستم و اونا تو اون یکی اتاق در حال خواب 
اینکه فاطمه نزدیکمه اینجاس قلبمو رنگین کمونی میکنه ، اینکه میشینیم برا هم درد و دل میکنیم اینکه دیگه انگار من کوچیکه نیستم و اون رو من حساب یه آدم بزرگ میکنه و خیلی چیزا بهم میگه منو وارد یه مرحله ی دیگه از آبجی بودنمون میکنه، اینکه روم حساب باز میکنه اینکه ازم مشورت میخواد اینکه خیلی وقتا باهام موافقه حرفامو تایید میکنه اینکه با هم تو خیلی چیزا هم نظریم ذهنمو قشنگ میکنه دلمو محکم میکنه از داشتنش از بودنش ....