طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۰
رویا

کشف کردم ...

دلیلشو فهمیدم

دلیل چیزی که این همه سال براش عقده داشتم رو فهمیدم ، .... آخ که فهمیدم،..

وقتی بچه بودم دلم میخواست آبجیمو بغل کنم نازش کنم یهو بپرم روش ، اما از اونجایی که روم نمیشد، این محبت نکردنه این نوازش نکردنه شد برام عقده ،..‌ عقده ای که تو دلم خونه کرد و باعث جدال من با دلم شد ... فهمیدم که من عاشق محبت کردن به خواهرمم ، عمیقا از ته دلم پر محبتم ، محبتی که جا مونده تو دلم ، دلی که نیازه این محبته تخلیه شه ازش ، همین تخلیه نکردنه کار دستم داد،  کارم به رویاها کشید ، رویاهایی که ساختم حقیقی شدن اما چه فایده ، اینقدر این عقده بزرگ بود که رویا  رو سوزوند  اینقدر این محبته شکل بد به خودش گرفته بود که رویا هم خسته شد ،  و چاره نشد ، .....   فاطمه میگفت وقتی بچه بودم خودش رو تاب منو میزاشته رو پاش و جفتمون تاب میخوردیم و اینجوری منو میخوابونده ،  دلیل اینکه عاشق تاب سواری با آبجی س هستم اینه ،... وقتی بچه بودم و قهر میکردم با آبجی فاطمه یادمه اونقدر حرصمو درمیاورد اما بعدش موقع آشتی میخندید و من دوست داشتم بپرم بغلش اما نمیدونم چی مانع میشد ، حالا اون مانع عقده شده ،  عقده بغل کردن آبجی بزرگه،   آبجی رویایی واسه اینه هی  دوست دارم بپرم بغلت ... یادمه وقتی بچه بودم و با داداشام بازی میکردم   فاطمه هوامو خیلی داشت و من خیلی وقتا خودمو لوس میکردم و اون همیشه ازم دفاع میکرد جلو بقیه همیشه منو میکشید طرف خودش و دستاشو حلقه میکرد  دور گردنم و میگفت من خودمم و همین یکی یه دونه م خواهر کوچولوم ، آخ دلممممممم.....  من تو اون سالها تازه داشتم طعم خوش آبجی بزرگه داشتن حس میکردم  میچشیدم که اومدن ازم گرفتنش   اومدن از کنارم بردنش ، ده ساله بودم که یهو برای همیشه از آبجیم دور شدم ،  تازه داشتم معنی داشتن آبجی بزرگه  و میفهمیدم   تازه داشتم از داشتنش حس خوشبختی و آرامش میکردم  که رفت  من نتونستم یه دل سیر بپرم بغلش ، نتونستم یه دل سیر پهلوش بخوابم، نتونستم یه دل سیر باهاش بگردم  برم باهاش این طرف و اون طرف نتونستم باهاش قدم بزنم نتونستم اونقدر که میخوام نگاش کنم   یه دل سیر حرف بزنم ...  تازه ده ساله شده بودم و نیاز داشتم به داشتنش اما تو اوج نیاز تو اوج درک داشتنش  ازم گرفتنش چقدر از ازدواج کردن آبجیم متنفر شدم ... این مریضی که الان تو این سن دارم باهاش سر و کله میزنم نتیجه اون سال هاس  اون سال هایی که من شبا۱ دردمو تو دلم نگه میداشتم و اشک میریختم زیر پتو ،    اون همه دور بودن از خواهر ، اون همه محبتی که حبس شده بود تو  دلم و نمیشد آزادشون کنم حالا تو این سن  سر باز کرده ، انباشته شده رو هم ، واسه همینه که غیر عادی همش دلم میخواست پیشم باشه آبجی "س"، واسه همینه که همش زود به زود دلم تنگ میشد ، واسه همینه که وقتی بود همش میخواستم از عشقم بهش بگم  چون تو گذشته کم گفتم   کم محبت کردم ، من تو قلبم یه عالمه محبت دارم که همینجوری ته نشین شده ، یه عالمه عشق دارم که سالیان ساله ته دلم مونده و روم نشده بیانش کنم حالا که با اون راحت بودم هی ابرازش میکردم ..... وای از دست من .... وای از این عقده .... چقدر اذیت کرد هم خودمو هم اونو .... وقتی میگفتم دست خودم نیست  وقتی میگفتم  من دیوونم  وقتی میگفتم تو رو خدا بیا من نمیتونم دوریتو تحمل کنم   همه اینا اثرش مال گذشته بود  .....

توی پست بعدی بیشتر میگم ، واضح تر میگم ، چون الان خوابم گرفته نمیتونم درست و حسابی توضیح بدم  ، الانم دلم میخواد چرتانه بتایپم ... ( همین الان که دارم تایپ میکنم اینا رو یه بادی ازم دراومد یه ریزه گوزیدم زیر پتو، خطاب به آقایی خیلی محترمانه گفتم ببخشید چون فکر کنم شنید هه هه خیلی غیر ارادی بود آخه) ،

  فاطمه و مریوم  دو سه روزیه پیش همیم اینجا خونمونن ، این دم آخری ‌‌که اینجان دوست دارم همه روزا رو کنار هم باشیم آخر هفته ها من میرم پیششون ، مابقی اونا میان اینجا ، چقدر خوبه این دور هم بودنا، اینقدر خوبه که از الان دلم واسه روزی که میرن گرفته  چون قراره باز حس بد تلخی تنهایی سراغم بیاد....   این روزا باز مسئله مهاجرت و پیش کشیدن ... وای که باز دوباره استرس گرفتم،  دغدغه های چرت شروع میشه   ، این دفعه پدر شوهر قراره بره دبی طی روزای بعد ، قراره تلاش کنن  که همگی بریم دبی من و آقایی و خانواده ش ، میخوان اقدام کنن واسه پاسپورت امارات ،هه  من یکی که اصلا چشمم آب نمیخوره مگه الکیه   مگه شهر هرته   مگه عاشق چشم و ابروی مان که پاسپورت بدن اخه   والا بوخوداااااااا....

خُررررررررررررپُفففففففففففف.....