طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۰
رویا

داشتم لباسا رو تا میزدم و با گوشیم یکی از ویس هایی که آبجیم برام آهنگ خونده بود و گوش میدادم که گوشیم زنگ خورد ، دیدم آقاییه جواب دادم الو گفت مریم گفتم ها  گفت  با درخواستای بابام موافقت شده مونده فقط یکی دیگه  که بگیره دعا کن ، تا اینو شنیدم قلبم اومد تو دهنم ، نفسم به زور اومد بالا گفتم واقعا ...... بعدش تند تند هی ازش پرسیدم  کی نتیجه مشخص میشه  کی چی  چی شده با کی   چه جوری  چی میشه حالا   اینا رو تند تند میپرسیدم هنگ کرده بودم  خیلی غیر منتظره بود ، آقایی هم استرس گرفته بود  معلوم بود از حرف زدنش آخرش با گفتن توکل به خدا گوشی و قطع کردیم ..... لباسا رو تا میزدم اما دیگه نمیتونستم مرتب بچینمشون واااای قلبم ... یعنی باید خوشحال باشم یا ناراحت ، وای اگه بشه یعنی دیگه آرامش اینجا رو ندارم ؟؟؟ نمیدونم چرا بد به دلم افتاده بود  شاید به خاطر هیجان یا استرسه بود ، لباسا رو رها کردم ، گوشیمو برداشتم نشستم ، سعی کردم بهش فکر نکنم  چون کلی کار داشتم باید خونه رو مرتب میکردم  که عصر برم پیش خواهرم اینا ، اما با این خبر  حالم عوض شد مغزم درگیر شد بدجور ،  هی یه چی سرچ میکردم  و دیدم اینجوری نمیشه نمیتونم کنترل کنم حالمو، بعدش با خودم گفتم بابا الکی نیس  مگه به همین راحتیه  خیلی سخته    با خودم قرار گذاشتم تا همه چی اوکی اوکی نشده   این فکرا رو از سرم بیرون کنم و انگار نه انگار قراره چی بشه ......