پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۱
رویا
تا بیرون رفت از دم در بهش زنگ زدم میگم نون سمبوسه بیار میگه باشه خواستم قطع کنم که تند تند گفت صبر کن ببین گوشیمو بده دست مصطفی بیاره خطاب به بزرگه میگه برو گوشیمو بیار از تو پشت گوشی بهش میگم گوشیت که دستته و میپوکم از خنده میشنوم که خطاب به مصطفی گفت بیا بیا نرو تو و خودشم میخنده و میگه خدا بگم چیکارت نکنه ...