زلزله ۱
تو اتاق فاطمه خوابیده بودیم تازه کوچیکه و بزرگه خواب افتاده بودن ، مریوم تازه از حموم دراومده بود ، من داشتم صحبت میکردم که دیدم چهره فاطمه عوض شد ، مجید با دو اومد طرفمون گفت سریع بیاین بیرون زلزله س، من وایسادم تازه متوجهش شدم ، کوچیکه گرفتم بغل دادمش دست فاطمه ، بزرگه رو بیدار کردم ، فاطمه دم در اتاق مریوم رو صدا میزنه، مدیوم فکر کرده یکی بالا پشت بومه اصلا نفهمیده زلزله اومده ... هممون بدو طرف حیاط .... ساعت ۲ شب ... قلبم تند تند .. بزرگه با چشای خواب آلود میگفت چی شده ،.. مجید با لبخند ... فاطمه با لبخند اما صورتش داد میزد استرس گرفته ،.. من حس میکردم صورتم سفید شده از ترس ... مریوم خندون و متعجب .... پنج دقیقه که موندیم رفتیم تو .. دوباره کوچیکه سرجاش خوابوندم بزرگه رو گفتم بخوابه .. گوشی رو برداشتم زنگ زدم به آقایی ، گفت تو جاده بوده متوجه نشده تازه رسیده خونه ،..
دو دقیقه بعد تو واتساپ پر شد که روستای کناریمون که چهل دقیقه بیشتر باهامون فاصله نداره خونه ها همه خراب ه دقیقه بعد هی پیاما بیشتر میشد پیام های صوتی که شنیده میشد مردم زیر آوار موندن ، دل تو دلمون نبود ، هر ثانیه چک میکردم گوشی رو ، هنوز مطمئن نبودیم که خبرها واقعی باشه ، تا اینکه فیلماشون پخش شد ، آخ ، صداهاشون و گریه هاشون دلمونو کباب میکرد ، همش گوشی به دست دعا میکردیم خدا کنه برای خودشون اتفاقی نیوفتاده باشه ، تا اینکه فوت سه نفر تایید شد ، دل نگرانی ما هم براشون خیلی بیشتر ، گوشی ها خط نمیدادن ، تا زنگ بزنیم از فامیلای دور خبری بگیریم ، هی زنگ میزدم به هادیه از طریق واتساپ ، اما وای فای نداشتن انگار .... ساعت ۳و نیم شده بود چراغا رو خاموش کردیم که بخوابیم ، اما من هنوز گوشی به دست ، فاطمه گوشی به دست ، مریوم هم گوشی به دست با دوستای دبی حرف میزد اونجا هم یه زلزله ای انگار اومده بود ، اخبار زلزله همه جا پخش شده بود، ساعت ۳:۵۰ شده بود من تو سایت زلزله نگاری متوجه شدم هی این پس لرزه ها ادامه داشته توی این یک ساعت که یهو همه جا چنان لرزید که همه دویدم بیرون توحیاط کوچیکه بغل فاطمه بزرگه تو بغلم تو حیاط وایساده بود هنوز ادامه داشت با صدای بلند داشتم آیه الکرسی میخوندم در حیاط چنان داشت تکون میخورد صداش وحشتناک بود دیوارا داشتن بهم میومدن چشامو دوختم به جایی که هیچی نبینم ، حس میکردم قلبم از حرکت ایستاده .. بعد چند ثانیه تموم شد نمیدونم چقدر طول کشید اما طولانی بود ، صدای همسایه ها گریه بچه هااای همسایه صدای ماشینایی که از خونه میزدن بیرون ، همه و همه به گوشمون میرسید ...