من تو رو دیدم
سر خیابون وایساده بودم واسه آزمون رانندگی ، همینجوری داشتم با بقیه حرف میزدم در مورد افسری که اومده بود ، مشغول حرف زدن بودم که دیدم یکی اومد کنارمون وایساد ، تا دیدمش دلم.. دلم پرید بیرون ، نگاش کردم باورم نمیشد ، باورم نمیشد ، فکر کردم واقعا خودشه ، واقعا خود خودش بود ، هی نگاش میکردم و باز به زمین چشم میدوختم هی به خودم میگفتم یعنی خودشه ؟؟ چه جوری آخه ؟؟؟ نگاش کردم اونم تو چشام نگاه کرد ، سریع نگامو دزدیدم، حالی به حالی شده بودم ، اصلا نمیتونستم فکر کنم ، دلم میخواست باور کنم خودشه ، دلم میخواست برم بهش بگم تو آبجی منی ؟؟؟ دلم میخواست بخنده و بگه سوپرایز و من فقط محکم بغلش کنم ،... یه چیزی تو مغزم هی تکرار میشد این واقعا خودشه خودشه چشاش ابرواش نگاهش صورتش جز به جز خود خودش بود ، پوشه شو یه جوری گرفته بود که نمیشد اسم روشو ببینم ، حالم متشنج شده بود ، دوست داشتم برم باهاش حرف بزنم، بهش بگم ، تو اون لحظه فقط از خدا میخواستم که واقعا این همون آبجیم باشه، دلم میخواست باور کنم که آبجیم اومده اینجا تا منو سوپرایز کنه دلم میخواست دستاشو بگیرم ، دلم میخوااااست محکم بغلش بگیرم چون این خود خودش بود ....
انگار ، واقعا همزاد وجود داره این همزاد واقعی آبجیم بود ..... آخ نمیتونستم چشم بردارم ، دیگه به حرف زدن با بقیه ادامه ندادم فقط زوم کرده بودم روش ، اونم خسته شده بود از وایسادن نشست کنارمون و شروع کرد با بقیه حرف زدن ، دلم میخواست باهاش حرف بزنم ، یه چیزی گفتم تایید کرد و خندید ، وای چقدر لبخندش شبیه آبجی من بود ، خدایا چیو میخوای بهم ثابت کنی، اینکه حال دلمو میدونی و میخوای آرومش کنی ،آره ؟؟؟ منی که از وقتی اومده بودم از گرما ناله میکردم و هی میگفتم پس کی نوبتم میشه حالا دلم نمیخواست نوبتم برسه ، میخواستم تو همون گرما فقط بشینم کنارش نگاش کنم ، حس نزدیکی به آبجیمو داشتم ، تو دلم غوغا بود ... دلم نمیخواست حالا حالا قبول شم ، دلم میخواست هفته به هفته ببینمش ، من دفعه سومم بود اون دفعه دومش ... از اونجایی که اکثر اوقات الکی قبول نمیکردن و الکی گیر میدادن بازم احتمال داشت هفته های بعدم ببینمش ...
سعی کردم لحظه به لحظه نگاهشو ثبت کنم تو ذهنم ... لبخندش ...