شنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۱
رویا
گیجی نصف شبی اومد سراغم ..
عصر بود ، من تنهایی داشتم یه جایی میرفتم، تابستون بود و هوا گرم، من هشت سالم بود ، رسیده بودم به سوپری کنار دریا.. رنگ در مغازه شیری بود ، همین که در و باز کردم یه هوای خنکی خورد به صورتم ، بستنی خریدم ِِِلِ