طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۲
رویا

بلاگری .....، آخه دیدن خورد و خوراک و خونه زندگی یکی دیگه چه حالی به ما میده ، اصلا حالم بهم میخوره از این برخوردهای زن و شوهریشون که دیگه دارن شورشو درمیارن ،... چقدر مصنوعین همه ، انگاری یه شبه بازیگر شده باشن ، دوربین خودشونو گرفتن دستشون از خودشون فیلم میگیرن ، بعد توهم زدن که ملتی هم طرفدارشونن ... اصل زندگی داره تباه میشه با این مدل جریان زندگی .... ولی خب به من چه ، چرا من نصف شبی حرص میخورم ؟؟ حرص من از یه جای دیگه س رو بلاگرا دارم خالی میکنم ...

فرح و باباش فردا واسه ناهار میان ، .... ساعت گذاشتم رو ۱۰.۵۲ بیدار شم، هشت دقیقه ش استراحت بعد از خواب، از یازده دست به کار شم ...

ذهنم شلوغه ... قاطی پاتیه ... فاطمه و سعدیه !!!!!!

همیشه از خیلی سال پیش دوست داشتم روان شناس یا نویسنده بشم ، حیف روان شناس که نشدم به جاش خودم شدم روانی ، و اینجا با خالی کردن ذهنم خوبه اینم یه جورایی شده نویسندگی ....