میکائیل رو سجاده نشسته بود و مثلا نماز میخوند مث من ...
موقعی که نمازم تموم شد دو دستامو واسه دعا بالا آوردم و بلند جوری که میکائیل بشنوه گفتم خدایا ان شاءالله همه مریضا شفا پیدا کنن الهی آمین میکائیل هم دستاشو آورده بود بالا و گفت الهی آمین قند تو دلم آب شد دعا کردن بهم چسبید حس اینکه دعاهام مستجاب میشه تو دلم قوت گرفت گفتم خدایا ان شاءالله هممون عاقبت بخیر بشیم الهی آمین میکائیل گفت الهی آمین با هر بار گفتن آمینِ میکائیل لبخند میزدم گفتم خدایا ان شاءالله خواهرم و مریوم و همه همیشه خوشبخت باشن الهی آمین میکائیل گفت الهی آمین گفتم خدایا ان شاءالله سعیده خوشبخت بشه الهی آمین میکائیل گفت الهی آمین، یه لحظه لبخند محو شد چشام رفت سمت دیگه از اینکه به جای "آبجی" ، "سعیده" گفتم دلم لرزید بغضم گرفت دیگه یعنی دلمم باور کرده بود که دیگه آبجی ای در کار نیست .....