جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲
رویا
این روزا فهمیدم که بعضی وقتا باید مادرتر باشم ...
وقتایی که میخوام دستمال مصطفی رو با آب گرم ماساژ بدم، باید صبورتر باشم. نباید خودمو ببازم که چرا دستش راست نمیشه یا چرا جمع نمیشه باید مادری باشم که نسبت به قبل قوی تر و صبورتر و از همه مهمتر مهربون تره، نکنه یه وقت خدای نکرده به خاطر ترس و استرس از اینکه دستش مثل قبل نمیشه عصبی و تند بشم ، آخه وقتی دستشو ماساژ میدم ومیبینم دستش کامل راست نمیشه دلم یهو میلرزه و فکرای وحشتناک تمام وجودمو ترس میگیره و عصبی میشم ، اینجور وقتا باید فقط صبور باشم چون من یک مادرم ، این روزا مادری کردن رو بیشتر از قبل دارم تجربه میکنم ....