طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۲
رویا

نشستم تو هال کوچیکه خونه مادر شوهر ..

برادر شوهر و پدر شوهر در حال شستن حیاطن .. از اونجایی که یه طرف هال دیوار شیشه ایه رو به حیاط ، قشنگ میشه کل حیاط و از توی هال دید .. زن همسایه شون نشسته اینجا ... مریم خواهر علی بین اتاق و هال در حال رفت و آمده ...

پدر شوهرمو نگاه کردم ، تو ذهنم به خودم گفتم ، من کی جز این خانواده شدم ، لبخند زدم ... تقدیر و سرنوشت عجیب ترین ماجرای این دنیاس که غیر قابل پیشبینیه ... مریم نشست اینجا ، جاری جان اومد رفت آشپزخونه یه چیزی برداشت و داد به شوهرش ، درحال کمک به اوناس ...

من هم به نوبه ی خودم توی تمیز کردن خونه خیلی کمکشون کردم 🫡 الان نشستم چون پام درد میکنه 🫠، ... زن دایی بزرگه هم اینجاس نمازشو خونده و اومد کنارمون نشست ، مادر شوهر من دختر زن دایی بزرگه س ، واسه همین امشب اومده که فردا که دخترش از حج میاد باشه اینجا ... مریم در حال شیر دادن به بچه ش شد ، بچه ش فقط سه ماهشه نازی ...

منتظر علی نشستم با موتورش بیاد منو ببره خونه ..