انا و بس

آهنگ عربی انا و بس الیسا چقدر وصف حال منه ،، انگاری برای من و آبجی خونده شده این آهنگ ....

انا وبس
فقط من


میخوای بدونی وقتی میبینمت چه حسی دارم؟
حس میکنم همه دنیا مال منه وبس
ماه رو روبه روم میبینم
وهوای عشقت روی گونه هامه
ودستات بالشتم هستن

وچشمات دریا وخورشیده
وپرواز میکنم
و از شادیه زیادتادوردست ها پرواز میکنم
وباهات نقشه ی قول وقرار میکشم


وعشقت در قلبم زیاد وزیادترمیشه

و میرم ومیرم

به دنیایی که در اون هیچ غمی نیست
در اون شب نشینی و ماه وستاره ها هست
وابرها در اون ناپدید میشن
میری ومیری
مگه ممکنه تا حالا نفهمیده باشی که اگه یه لحظه ازم دورشی میمیرم؟


کنارم بمون حتی اگر ازم ناراحت شدی
نرو نرو
کنارم بمون ومنو در آغوش بگیر،بهت احتیاج دارم
عاشقتم من عاشقتم و در هوای تواَم
فراموشت کنم؟
سخته قشنگه من که فراموشت کنم
نرو نرو

اونجایی که میخونه و پرواز میکنم ، مختص منو اونه ........

باور کن

دارم آهنگ باور کن گوگوش و گوش میدم ....

امروز آبجی اینو پست کرد تو کلبه .. دیدم .. شنیدم .. و بعد دوباره دیدم شنیدم و دوباره و دوباره تا الان ... اسم تو هر اسمی که هست مثل غزل چه عاشقانه س .... باور کن حرف منو باور کن که من همیشه عاشقم ..............

قرار شد بریم این هفته شیراز ، وقتی فهمیدم تو ذهنم رویا ساختم که رفتم شهرشون در به در دنبال خونشونم ، پیدا میکنم و ..... و نگاه میکنم ، فقط نگاه میکنمممممم.... به خودم اومدم که دارم ناهارمو میخورم ....

حوصله سفر و نداشتم ، کنسلش کردم ...

سفر بمونه واسه بعدا که برف میاد .....

کاشکی میومد میگفت آبجی نرو بیا باشه من هر جور شده حتی اگه شده یک خط هفته ای یکبار یه پست میزارم برات که بدونی به یادتم ......

خاطره

کلا شبم شده روز ، روزم شده شب ...

روزا بی حوصله و گیج و منگم، شبا پر انرژی و هوشیار و حوصله فراوون.. کارایی که یک آدم عاقل طی طول روز باید انجام بده ، من شب میخوام انجام بدم، روزا حوصله جارو و لباس و تمیزکاری و.. ندارم، اما شب که میشه دست و دلم به کار میره.. دقیقا امشب بعد از اینکه از خونه مادر شوهر ساعت ۱۲ اومدم ، از اونجایی که روزا عرض کردم بی عرضه تشریف دارم وقتی اومدم خونه مواجه شدم با سینک پر ظرف ، لباس کثیف رو هم انباشته ، خونه نامرتب ، آستین و زدم بالا ، هندزفری گذاشتم و شروع کردم به تمیزکاری ، اول از ظرفا شروع کردم ، بعدشم یخچال و سر و سامون دادم ، تو همین حین لباسا داشت شسته میشد، اونورم بچه ها قربونشون برم عین مامانشون انرژیشون نصف شبی قلمبه شده بود زده بود بیرون با باباشون فوتبال بازی میکردن ، کلا تو خونه خبری از خواب نبود ، بیداری بیداد میکرد، داشتم سینک و برق مینداختم و هنوز نیمی از کارا مونده بود که ساعت شده بود ۲ ، آقایی با دلسوزی گفت نمیخوای استراحت کنی ، همینجوری که داشتم می سابیدم نگاش کردم گفتم نه هنوز یه ذره ش دیگه مونده یه نگاهی کرد که چه خبره بابا بیخیال گفتم تو فقط باید یه لطفی کنی کمکم کنی لباسا رو پهن کنم .. از اینکه میدیدم داره میبینه راضی بودم ، بد هم نبود آقایون بدونن کارای خونه وقت گیره ، بقیه روزا که اونا سرکارن و ماها تو خونه مشغول جون کندنیم نمیبینن فکر میکنن ، خونه خود به خود راست و ریست میشه ... خلاصه دیدم بعد چند دقیقه که بازی با بچه ها تموم شد آقایی سبد لباسا رو برداشت و خودش به تنهایی برد بیرون ، گفتم خودم‌میام کمکت گفت نه خودم انجام میدم ، منم معطل نکردم دیدم از شر لباسا راحت شدم جون تازه گرفتم جارو کشیدم طی کشیدم صد در صدمو تو تمیزی گذاشتم همه جا دیگه تمیز شده بود ... یه نفس راحتم الان دارم میکشم از خودمم کلی راضیم به به واقعا خونه تمیز خود آرامشه 🙂

همین الان که داشتم اینا رو تایپ میکردم آقایی سر رسید یه بوس جانانه داد که آرامشم تکمیل شد 😍😃 رفت آب خورد و اومد گفت چی مینویسی گفتم خاطره هامو مینویسم گفت ننویس گفتم مینویسم که بعدها بچه ها بخونن مامانشونو بشناسن قشنگ ، همینجوری که داشت دراز میکشید گفت چی نوشتی الان گفتم از اینکه امروز کمکم کردی تو کارای خونه از فوتبال بازی کردنات با بچه ها رو نوشتم دوباره پرسید از ناراحتیات هم مینویسی گفتم آره گفت یعنی میگی چی شده و چیا گفتیم گفتم نه دلیل ناراحتی رو نمینویسم اما اغلب اوقات که ناراحتم از دلتنگیام دلخوریام مینویسم .... 😉

خدایا شکرت 🌝

کنار خواهر شوهر بزرگه نشستم ... داره از تکون خوردن بچه سومش تو شکمش حرف میزنه ... حامله س....

پیج محرمانه

بعد مدتها دیروز سر زدم به اون پیج محرمانه ....

چاره ای نمیمونه وقتی هیچ نشونه ای از کسی که مث آبجیت میمونه نداری ، باید دست به کار بشی و خودت تلاش کنی واسه نشونه پیدا کردن .... وقتی به پیج سر زدم خبری نبود تا اینکه یه ساعت پیش دیدم شوهرش استوری گذاشته، دیدم به به پس مغازه شو زده و بحمدالله دیگه قطعی شده ، مبارکشون باشه الهی پر خیر و برکت باشه و ان شاءالله روز به روز کاسبی شون رونق بگیره ، خوشحال شدم و ذوق کردم پیجشو دیدم ... همینجوری که داشتم چک میکردم اقوام آبجی رو یکی به اسم زهرا که پست تولدت مبارک به خودش گذاشته بود ، کامنتا رو با دقت نگاه کردم ، دیدم بله آبجی کامنت گذاشته ، همینجوری یهو غیر طبیعی حسودیم گرفت ...... با خودم گفتم کجایی آخه تو واسه دیگران وقت داری کامنت بزاری منی که شب و روزم شده یاد تو ، عین خیالتم نیست بیشعور نفهم ، چندتا فحش دیگه هم نثارش کردم از لجم ....

بیشعور اصن عین خیالشم نیس ، نه میپرسه آدرس وبت کو ، نه میپرسه از خودش این چرا نیومده دو روزه عجیبه ، هیچی نمیپرسه از خودش ، اصن من و راه نمیده تو اون دل پر دغدغه ش ... حالا اگه من بودم جاش خودمو میکشتم تا آدرس وبشو گیر بیارم خودمو میکشتمااا اون انگار نه انگار اصن یه دفعه هم نپرسید اِ اِ ا‌ا ... بهتر اصن اینجا بمونه برای خود تنهای تنهااااام ....

خدا رو شکر اون پیج محرمانه رو ساختم، با سر زدن بهش یه حال بهتری داره دلم ...... انگاری بهش یه کوچولو نزدیکترم ...

امیدوارم یه روزی اینقدر دلتنگ شی که دلت بخواد کله تو بکوبونی به دیوار مث الان من ..........

اما محاله چون دلامون عین هم نیست .......

کوچیکه خوابید .. الان باید پا شم برم مسواکمو بزنم بیا بغل ... عشق کنم ..... یه غرور سریشی اومده این وسط..............

_________________

دیشب بعد نوشتن اون دو خط بالا ، خود عشق اومد منو تو دریای مواجش غرق خودش کرد ... الان که اینو مینویسم صبح ساعت نه و نیمه .... 😃😃

یهویی الان

این چند روز که شروع کردم به نوشتنِ دوباره، احساس بهتری دارم، یه جورایی سبک میشم ، پس مینویسم ، چه با سوژه، چه بدونش ، چه مفید ، چه الکی .....

این فصل سال معروفه به دیر بیدار شدن 😬 در نتیجه دیر ناهار خوردن 😐

همین الان یه نون و خامه ای زدم بر بدن با یه استکان چای .. از اون جایی که اصلا اهل چایی خوردن نیستم اما صبحا واقعا چای میچسبه ... این دردِ بیشعور هم با خوابیدن حل نمیشه، یه ذره کار بکشم ازش شاید که درست شد ....

برم ناهار پزی ... امروز بریانی گوشت داریم .. یه ذره درست کردنش حوصله سر بره، زیادی کار داره برای منی که دوست دارم زود غذا آماده شه ، اما خب به هر حال باید زودی دست بجنبونم تا ساعت ۳و نیم آماده شه ....

بای عزیزان همیشه در صحنه(منه جوگیر، دریغ یه نفر)

درد لگن

نمیدونم این چه دردیه که نفس و بند میاره ... یه درد شدیدی رو چند روزه پای راستم استخون لگنم حس میکنم همین که میخوام پا شم یه دردی تیر میکشه نگو و نپرس خیلی بد ... عصبیم کرده .... از چند سال پیش داشتم هرازگاهی این درد و اما از چند روز پیش خیلی شدیدتر شده ... درست و حسابی این چند شب نخوابیدم ... اصن میونه م با دکتر رفتن خوب نیس ... آخه مگه دکتر خوب هم داریم مگه... چطوری اعتماد کنم به این دکترا ، همش فکر میکنم بدتر میکنن آدما رو ..... خدا کنه خود به خود خوب شه .....

دریا  دارم میام

سرم درد میکنه شدید ، از دیشب ....

دیشب فکر کردم مال بیخوابیه .. اما الان که تازه بیدار شدم بازم درد میکنه .. الان دیگه فکر میکنم بدونم مال چیه ... درد دلتنگیه .... هم از تو عصبیم هم خسته ... دوست دارم چشامو ببندم بخوابم بعد که چشامو باز میکنم ۶ ماه گذشته باشه ...

یاد ۱۵ سال پیش افتادم که یه کوله داشتم پر دفترخاطره بود... انگاری واقعا برگشتم به اون دوران .. دیکه از این به بعد منم و اینجا تنهای تنها .... نه رویایی نه .........

سرم تیر میکشه .... نفسم تنگه .... گرممه .... صدای یه چیزی تو گوشم داره اذیتم میکنه ... میخوام بخوابم .... میخوام لب دریا بخوابم .. دریا با هر موجش بکوبه بهم ... میخوام دریا بغلم بگیره ..... میخوام برم دریاااااااا... آره باید برم .... امروز میرم بغل دریا .. غرق میکنم خودمو توش .... سرمو میکنم زیر آب... که نفسم بند بیاد ... اونوقت شاید نفسم تازه شه .....

این گوشی بدترین و خطرناکترین اعتیاد این قرن حاضره والا بوخودا .....

نو سازی

دلم میخواد یه آدم نو بسازم از خودم ...

دلم میخواد با کسایی ارتباط داشته باشم که اونا هم این رابطه رو بخوان ..... نه مث کسی که هیچ تلاشی واسه برقراری یه ارتباط کوچیک نمیکنه ..... دریغ از یه پیام کوچیک تو یک هفته ... مگه آدم چقدر میتونه مشغله داشته باشه که نتونه یه پیام بده به کسی که مث خواهرش میمونه .... من باید خودمو بسازم ....

دوستی

تو این سن و سال ، دوستی هم یه معنی دیگه پیدا میکنه ، حال و هوای آدم تغییر میکنه ، ... یه مدت بود احساس خفگی داشتم به دوستام محبوب و فرح و فرزان.... حس میکردم تو جمعشون درک نمیشم، درکشون نمیکردم ... نه من حرفشون و دیگه میفهمیدم نه اونا حرفای منو ... حرفای اونا برام مسخره بود .... سلیقه هامون فرق داشت... یه حرف مشترک نداشتم من باهاشون، جز خاطره های مشترک گذشته ... خسته میشدم تو جمعشون ... یکی دوماه پیش به محبوب گفته بودم صادقانه ... چند روز پیشم زدم از گروه بیرون ... فرح اومد دنبالم اما من تصمیم گرفته بودم .... راهمون جدا شد از هم .... دیگه دوستای فابریک نبودیم حتی به اسم ..... راضیم از خودم ... اینکه صادقانه و دوستانه گفتم بهشون ، راضیم میکنه ، بهتر از این بود که الکی و بدون هیچ حرفی بزنم بیرون ، اونجوری به شعورشون توهین کرده بودم اما من حرف زدم رک و با منطق ...‌ اونا هم فکر میکنم درک میکنن ....

هر سنی که باشی دوستی یه معنی داره ...

کلاس اول دوستی یعنی همکلاسی همبازی دختر خاله ... بزرگتر که میشی وقتی نوجونی چنان رابطه صمیمانه ای با همکلاسیات برقرار میکنی که فکر میکنی تا ته اش همیشه باهمین و دوست میمونین .... اما وقتی زن میشی دوستی معنی گذشته شو از دست میده یه معنی جدید پیدا میکنه ، ... وقتی یک زنی باید کسی رو پیدا کنی که با حال و هوا ذهنت بسازه درک کنه بفهمتت اگه بود که خوبه اگه نبود که نمیشه دوستی اسمش گذاشت یه جور سرگرمیه ...... وقتی زن میشی دوستی سخت میشه .....

خالی

تو این دنیای به این بزرگی هیچکی نیس که واسه چند لحظه خودمو بچسبونم تو بغلش با خیال راحت گریه کنم گلایه کنم بنالم از دردم .... خدایا دلم اینقدر سنگینی میکنه که میخوام سرمو بزارم برم واسه چند روز نباشم واسه چند ساعت بمیرم ... کاشکی میشد واسه چند ساعت مرد بعد دوباره زنده شد اونم فقط به خاطر بچه هاس اگه میخوام زنده بشم دوباره ...

چقدر دلم سیره از این دنیای بیخودی ... از این همه پوچی .... واقعا دلم میخواد پناه ببرم به دنیای خالی .... خالی از همه چیز .....

عصری

رفتم ماشین و بردارم برم یه دور بزنم .... خواستم زنگ بزنم به خواهر شوهر بزرگه که  آماده شه همرام بیاد گفت نیست داره دکتر میره ... بچه ها هم همراه باباشون با موتور رفتن دور دور .... زدم بیرون .... میخواستم برم لب دریا اما به خودم گفتم حال نمیده( خودمم میدونستم ته دلم هنوز اعتماد به نفس تنهایی بیرون اومدن و پیدا نکردم)  دوتا آهنگ گوش دادم و دور زدم طرف خونه.... 

خونه که رسیدم پیام دادم به علی که من خونه م بچه ها رو بیاره.. بچه ها همین که اومدن کوچیکه پرید تو حموم بازی کنه ... بزرگه هم کسل بود هنوز ، از دو روز پیش مریض بود بچم ، دیروز اینقده تبش بالا بود که بعد از ظهر هذیون‌میگفت خیلی ترسیدم  زودی آماده شدیم بردیمش دکتر ... الان یه نموره بهتره اما از اونجایی که پوست و استخوونه و بدنش قوی نیس   یه سرمای ساده هم خیلی اذیتش میکنه .... خیلی باید حواسم بهش باشه، دیگه هر جوری شده باید یه کاری کنم روزانه غذا خوردنش بیشتر از قبل باشه ..‌ باید عادتش بدم معده ش از این حال در بیاد ....... 

مث آدم که کلبه نمیاد ... توقع داره من دلمم خوش باشه ...    قول و قرار پیام دادنشو هم پیش پیش میزاره که خواه ناخواه انتظار بکشم .... اگه مث آدم میومد هفته ای یه بار  یه پست میزاشت  من راحتتر بودم ... تکلیفم با دلم مشخص بود ... حداقل میتونستم به دلم بفهمونم  بالاخره میاد بهش میگی     ...... 

طلوع میکنم

طلوع میکنم  از پس این حفره تاریک و سرد دلتنگی 

به آفتاب سلام میکنم ، رد میشوم از این عمق سیاهی 

قدم برمیدارم محکمتر میرسم به نور،  نور روشن خدایی 

می شکفم من ، می شکفم تازه میشوم در پناه نگاه رویایی

دوباره ........

دوباره تموم شد ..... 

و من چقدر خسته تر از اونیم که امید دوباره به اومدنش داشته باشم ، .. خسته تر میشم وقتی به کلافگی روزای بعد فکر میکنم ... به دلتنگی های بی حد و اندازه .... خدایا   میخوای منو  چیکارم‌ کنی ؟  میخوای قوی تر بشم ؟؟ میخوای منو بسازی از نو ؟؟؟  خداااا   جونی نیست دیگه   خودت ببین .... خیلی خسته م ..... حوصله فکر کردن بهشم ندارم ...... از این اوضاع حالم بهم میخوره ... فقط دلم سوخته ... دلم خیلی سوخت .... آخه خدا دلم چه گناهی داشت اینجوری امیدوارش کردی بعد دوباره زدی ذوقشو کور کردی.... خدایا ناشکری نمیکنم ، تو عالمی  من راضیم به رضای خودت ...   فقط  میشه  دیگه  الکی دلخوش نشم .... الکی منتظر نمونم ..... الکی و پوچ نشه امیدم .... 

خدایا میخوام برم دیگه ... برم اونجایی که یا اگه هست واسه همیشه باشه  یا هم اگه نیست   امید به اومدنشم نباشه ... این انتظار منو میکشه ..........................‌‌‌