طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

خاطره

شنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۱
رویا

کلا شبم شده روز ، روزم شده شب ...

روزا بی حوصله و گیج و منگم، شبا پر انرژی و هوشیار و حوصله فراوون.. کارایی که یک آدم عاقل طی طول روز باید انجام بده ، من شب میخوام انجام بدم، روزا حوصله جارو و لباس و تمیزکاری و.. ندارم، اما شب که میشه دست و دلم به کار میره.. دقیقا امشب بعد از اینکه از خونه مادر شوهر ساعت ۱۲ اومدم ، از اونجایی که روزا عرض کردم بی عرضه تشریف دارم وقتی اومدم خونه مواجه شدم با سینک پر ظرف ، لباس کثیف رو هم انباشته ، خونه نامرتب ، آستین و زدم بالا ، هندزفری گذاشتم و شروع کردم به تمیزکاری ، اول از ظرفا شروع کردم ، بعدشم یخچال و سر و سامون دادم ، تو همین حین لباسا داشت شسته میشد، اونورم بچه ها قربونشون برم عین مامانشون انرژیشون نصف شبی قلمبه شده بود زده بود بیرون با باباشون فوتبال بازی میکردن ، کلا تو خونه خبری از خواب نبود ، بیداری بیداد میکرد، داشتم سینک و برق مینداختم و هنوز نیمی از کارا مونده بود که ساعت شده بود ۲ ، آقایی با دلسوزی گفت نمیخوای استراحت کنی ، همینجوری که داشتم می سابیدم نگاش کردم گفتم نه هنوز یه ذره ش دیگه مونده یه نگاهی کرد که چه خبره بابا بیخیال گفتم تو فقط باید یه لطفی کنی کمکم کنی لباسا رو پهن کنم .. از اینکه میدیدم داره میبینه راضی بودم ، بد هم نبود آقایون بدونن کارای خونه وقت گیره ، بقیه روزا که اونا سرکارن و ماها تو خونه مشغول جون کندنیم نمیبینن فکر میکنن ، خونه خود به خود راست و ریست میشه ... خلاصه دیدم بعد چند دقیقه که بازی با بچه ها تموم شد آقایی سبد لباسا رو برداشت و خودش به تنهایی برد بیرون ، گفتم خودم‌میام کمکت گفت نه خودم انجام میدم ، منم معطل نکردم دیدم از شر لباسا راحت شدم جون تازه گرفتم جارو کشیدم طی کشیدم صد در صدمو تو تمیزی گذاشتم همه جا دیگه تمیز شده بود ... یه نفس راحتم الان دارم میکشم از خودمم کلی راضیم به به واقعا خونه تمیز خود آرامشه 🙂

همین الان که داشتم اینا رو تایپ میکردم آقایی سر رسید یه بوس جانانه داد که آرامشم تکمیل شد 😍😃 رفت آب خورد و اومد گفت چی مینویسی گفتم خاطره هامو مینویسم گفت ننویس گفتم مینویسم که بعدها بچه ها بخونن مامانشونو بشناسن قشنگ ، همینجوری که داشت دراز میکشید گفت چی نوشتی الان گفتم از اینکه امروز کمکم کردی تو کارای خونه از فوتبال بازی کردنات با بچه ها رو نوشتم دوباره پرسید از ناراحتیات هم مینویسی گفتم آره گفت یعنی میگی چی شده و چیا گفتیم گفتم نه دلیل ناراحتی رو نمینویسم اما اغلب اوقات که ناراحتم از دلتنگیام دلخوریام مینویسم .... 😉

خدایا شکرت 🌝