"من"

این "من" کیست ؟؟؟

بی شک بیگانه ای بیش نیست !!!

خودخواه بود نمیدانستم ،

گمان میکردم مهربانی بس مهربان است

افسوس که خود نیز خود را نشناختم !

این "من" ز من های دگر غریب

آن "من" ز خود ز دیگران رفیق

سکون می مانم گوشه ای

تهی ز هر فریاد و رعشه ای

روزها باید بگذرد تا من شوم آن "من"

سکوتی عمیق جان میدهد به "من"

این "من" ، آن "من" ، با هم بیگانه

این "من" همان منم لیک چه غریبانه

گویی چشمانم کم سو شده یا مجنون

مجنون خوابی عمیق در بستری نرم

گویی دستانم بی رمق جان داده اند

هراسان می مانند، خوف دارند

لمس میکنند لیک تهی ز جان..

خواب می روم .. کابوس چه دوست

چه همراه چه با مهربانی یاری م می کند

صدای گریه بچه ای را میشنوم

قلبم شعله ور میشود ... آتش می گیرد

قفل میکنم چشمان به خواب رفته ام را

کابوسی تلخ گریبان گیر می کند چشمانم را

خود را خودخواه می پندارم

این من کیست ؟؟؟

بیگانه ای بیش نیست

مهر و عطوفت گم شده، ای من !

چه بی ناتوان چه بی نوا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

سکوت ..

این روزها حیران و آشفته حالم

سکوت می کنم تا که درمان شوم ..

سکوتی آرام همچو برگی بر روی آب ...

خالی ز فریاد می روم در مسیر باد..

نگاه می کنم زلالی ها را..

رها می کنم خویش را ..

طلب می کنم

پرواز را ..

این روزها سخت پریشانم  

سکوت می کنم

آرام می شوم

آرام آرام

.

این روزا خیلی عجله می کنم ،

ممکنه این عجله کردن سوژه ای بشه واسه بقیه که بخندن یا بد فکر کنن !

باید بیشتر مواظب باشم .

صبح شد هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..

 آخ جووووووووووووووووووووون من تا صبح بیدار موندم هورا .. هورا..

یادمه بچه که بودم خیلی دوست داشتم یه شب و تا صبح بیدار بمونم .. وقتی هم بیدار میموندم خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ذوق میکردم ..

عجیبه ! الان بازم خوابم نمیاد..

دیشب چه زود گذشت !

امروز احتمالا همش خوابم..

چه صبح قشنگی .. چه صبح دل انگیزی ..

آخرین بار کی تا صبح بیدار موندم ؟؟؟

هووم دارم فکر میکنم..

یادم نمیاد... شاید وقتی که خونه آبجی ف بودم.. شاید که نه حتما..

اما آخرین بار کی اینجا تا صبح بیدار موندم؟؟؟

بدون فکر میگم .. اون وقتا که با آبجی س میرفتیم خونه حنا و .. میرفتیم نصفه شبی پارک و.. میرفتیم پیش ماه و.........

خب حالا دیگه کم کم داره دهنم باز میشه هی گشاد و گشادتر میشه وای .. خمیازه نیا سراغم ..

برم که باید برم که باید بخونم نماز ..

چه باحال امروز من میرم مامانم و بیدار میکنم واسه نماز .. آخی ..

چشمم هنوز یه جوریه..

وای یهو چقده خوابم اومد... خمیازه ول کن نیست .. آهای شیطون برو پی کارت وقته نمازه..

دوباره خمیازه..

نوچ.. شیطون میزنمتا.. برو ..

یهو گردنم درد گرفت !

شیطون اذیت نکن بیا برو...

چه خوب میشد اگه شیطون باهامون دوست میشد نه؟؟ مثلا به حرفامون گوش میکرد .. اذیت نمیکرد .. 

چی دارم میگم !!!!!!

صبح بخیر .. ( بعد از دو سال )

إ الان یاد یه چی افتادم.. 

إإإإإ همین الان داشتم میگفتما اما یهو بیخیالش شدم!!!!!!!!!!!

شیطون إ هنوز اینجاست ها..

نمازم دیر نشه .. 

رفتم..

"پیمان قلبها"

 

نذار این روزای خوبمون تموم شه

نمیخوام که زندگیم بی تو حروم شه

دل من هیچکس و غیر تو نمیخواد

با دل هیچکی به جز تو راه نمیاد

آخه تو عشقمی جز تو کی و دارم

که شبا سر روی شونه هاش بذارم

بی تو تمومه دنیام

بی تو حرومه رویام

.

.

+ خداجونم ممنونم که آبجی جونم و بهم دادی .. که همیشه هست و دارمش .. که همیشه هست و شده مونس دلم.. که همیشه هست ... خدا جون شکرت.. نفس عمیــــــــــــــــــــــــــــق که همیشه هست .

آخ .. از دست خودم..

اعصابم بهم ریخته س.. نمیدونم چی رو باید چه جوری بگم ..

چشم راستم یه جوریه انگار هم میخواد ورم کنه هم الان درد میکنه یه کوچولو..

داشتم نماز میخوندم که صدای خواهر و مامانشو شنیدم .. هنوز داشتم نماز میخوندم که یکی اومد در اتاقمو باز کرد و حس کردم داره سرک میکشه، یه تقی به در زد اما داخل نیومد و رفت .. وقتی نمازم تموم شد از اتاق بیرون رفتم .. خیلی صمیمی سلام علیک گرمی کردیم و نشستم کنار خواهرش .. متوجه شدم اونی که اومده بود تو اتاقم خواهرش بوده.. قبلنا دو ماه یک بار هم نمیومدن خونمون اما الان نزدیکه دوماهه که تقریبا هفته ای یکبار میان خونمون  .. هر هفته روز جمعه.. دیگه روزای جمعه از صبح میفهمم که عصر ممکنه بیان.. نه اینکه  بدم بیاد نه اینکه خوشم نیاد نه .. خیلی باهاشون راحتم با هم میگیم میخندیم جتی از دختر عمو و دختر خاله هام بیشتر باهاشون راحتم.. من و مامانش کلی با هم شوخی داریم...

دیروز که داشتم با زن داداشام حرف میزدم که حرف از عروسی و اینا پیش اومد... بین حرفاشون یه چیزایی متوجه شدم که ته دلم یه کوچولو خالی شد.. دوست نداشتم یه فکرایی بکنن .. اما از بین حرفاشون فهمیدم اون فکرا رو دارن میکنن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اومدم خونه اعصاب نداشتم.. گریه م گرفته بود.. حتی نمیدونستم چرا یهو اینجوری بهم ریختم.. یهو انگار که اونا خودمو ازم گرفته باشن.. دلم لرزیده بود .. حس گریه داشتم .. نمیخواستم به زودی .... نمیدونم..

هنوزم نمیدونم.. قرارمون این بود که چند ماه بد همه چی مشخص شه.. من هنوز داشتم فکر میکردم... اما ...

اما حس میکنم فامیلا دارن تصمیم میگیرن.. آره آره انگار همه چی یا خیلی جدیه یا خیلی کشکه !!!!!!!! نمیدونم.. سردرگم موندم.. این اعصابمو خورد میکنه ... اینکه نمیدونم...

دو روزه اعصاب ندارم .. دیروز که اونجوری.. امروزم که: فرح زنگ زد گفت پارکیم نمیای ؟ فرزان(فرزانه) هم هست(مدتیه به خاطر بی معرفتی بی اندازه م فرزان ازم به شدت دلخوره) به فرح میگم زودی گوشی رو بده به فرزان .. فرزان حاضر نمیشه باهام حرف بزنه(حق داره بهش حق میدم بی معرفتی و در حقش تموم کرده بودم) التماسش میکنم باهام حرف بزنه.. اما راضی نمیشه.. میشنوم که فرزان به فرح میگه باهاش حرفی ندارم ..  میگم گوشی رو بدین دستش فقط من حرف میزنم فقط گوش بده اشکال نداره حرف نزنه اما فرزان میگه نه .. خیلی از دست خودم عصبی میشم که تا این حد ناراحتش کردم .. قصد نداشتم برم پارک.. اما نمیتونستم بیخیال فرزان هم بشم... به فرح میگم یه ساعته دیگه زنگ میزنم فرزان و راضی کن باهام حرف بزنه فرحم میگه باشه.. یه ساعت بعد زنگ میزنم فرزان راضی شده حرف بزنه .. با صدای بلند و خیلی گرم میگم سلام.. جواب میده به سردی.. خیلی سرد .. تا حالا اینجوری پیش نیومده بود(البته تا حالا اینجوری هم من ناراحتش نکرده بودم) باهاش حرف میزنم ازش معذرت خواهی میکنم اما بی فایده س اون اصلا نمیخواد حرفامو بشنوه بهش میگم توضیح میدم تو فقط گوش کن میگه نمیخواد توضیح بدی.. ازش خواهش میکنم گوش کنه اونم ساکت میشه .. حالا مثلا میخوام توضیح بدم اما زبونم قفل شده هیچی نمیتونم بهش بگم که آرومش کنم فقط هی معذرت خواهی میکنم میگه باشه بخشیدمت اما اون خیلی ازم شاکیه خیلی خیلی اونقدر که من حتی فکرشم نمیکردم.. میگه برو من دیگه حرفی ندارم باهات تو خیلی خودخواهی که هیچ ارزشی برای دوستات قائل نمیشی، میپرم وسط حرفش براش قسم میخورم که برام خیلی عزیزه که ارزش داره برام اما اون اصلا  اجازه نمیده حرفامو تموم کنم و ازم میخواد قطع کنم ولی من کوتاه نمیام بهش اصرار میکنم باهام آشتی کنه اما اونم کوتاه نمیاد و به تلخی جوابمو میده میگه دوستیمون تموم شده .. وای قلبم میلرزه چون میدونستم داره جدی میگه چون بهش حق میدادم آخه خیلی بی انصافی کرده بودم تو این چند مدت در حقش.. بهش میگم تو رو خدا این حرفا رو نزن من داره اشکم در میاد میگه خودتو اذیت نکن بیخیال شو اعصابتو بهم نریز میگم تا کی میخوای باهام حرف نزنی میگه تا قیامت .. باز ته دلم خالی میشهههههه ... هر کاریش میکنم راضی نمیشه.. ته دلم بهش حق میدم اما واقعا نمیدونستم تا این حد ناراحت میشه.. خیلی ازم رنجیده .. با ناراحتی تموم ازم خداحافظی میکنه .. به فرح میگم تا کی تو پارک هستین میگه حالا حالاها هستیم میگم پس من سعی میکنم که بیام اما تو به فرزان و محبوب (محبوبه) چیزی نگو میگه باشه ..  زنگ میزنم به داداشم بیاد دنبالم من و برسونه  همون پارک همیشگی .. وقتی میرسم به فرح زنگ میزنم دقیقا کجا نشستن اونم محرمانه جوابمو میده.. یواش یواش بهشون نزدیکتر میشم و درست پشت سرشون قرار میگیرم .. چند متری بیشتر فاصله نداریم که فرح من و میبینه اما محبوب و فرزان پشتشون به منه.. نزدیکتر که میشم با خنده و صدای بلند اونا رو متوجه خودم میکنم .. فرزان و محبوب با تعجب نگام میکنن .. تا بهشون میرسم خودمو میندازم تو بغل فرزان اما اون اصلا انگار نه انگار صاف وایساده فقط .. به این راحتیا کوتاه نمیاد .. خودمو دوباره میندازم تو بغلش یه کوچولو بغلم میگیره و میگه بسه زشته همه نگامون میکنن .. میگم خب حداقل بیا روبوسی کنیم .. مجبوری صورتمو میبوسه منم محکم میبوسمش اما آشتی نمیکنه .. همینجوری وایسادیم.. جو خیلی سنگینه .. فرزان خیلی دلخوره داره جلو جلو یواش یواش راه میره.. محبوب و فرح هم دوتایی کنار هم وایسادن و انگار منتظر یه دعوای جانانه از طرف من و فرزان هستن.. دوتاییشون میگن اگه میخوایین داد بزنین و دعوا کنین بریم یه جای خلوت که کسی نباشه .. محبوب و فرح هم انگاری ازم دلخورن که فرزان و تا این حد ناراحت کردم... من اون وسط هی دارم از فرزان معذرت خواهی میکنم و میخوام وایسه و به حرفام گوش کنه و.. اونم طرفم برمیگرده و با یه زهرخندی میگه اصلا چرا اومدی لازم نبود بیای من بخشیدمت .. یه لحظه رو بروی سه نفرشون وایمیستم و میگم بچه ها فقط چند دقیقه به حرفام گوش کنین و منطقی قکر کنین سعی کنین درکم کنین .. راضی میشن به حرفام گوش کنن .. میریم یه جای خلوت تر .. اونا رو نیمکتی میشینن و من روبروشون ایستادم.. با تموم جون و دلم سعی میکنم جوری حرف بزنم که قانعشون کنم و درکم کنن .. که فرزان حرفایی میزنه که من تازه به عمق اشتباهم پی میبرم .. بهشون میگم من واقعا تا به امروز نمیدونستم اینجوریه اما حالا فهمیدم .. اونا هم حرفمو قبول میکنن و فرزان میگه باشه اما ازم میخواد یه چیزایی رو بهش ثابت کنم .. چیزی نمیگم فقط نگاش میکنم.. باهام اتمام حجت میکنه ..  ازش میخوام باهام آشتی کنه اونم میگه باشه آشتی .. اما از چشاش معلومه که هنوز آشتیه آشتی نیست واسه همین میگم بیا آشتی درست و حسابی کنیم .. بیا صورت همو ببوسیم.. محبوبم میگه آره دیگه یالله ببوسین صورت همو .. اما فرزان بی توجه جلوتر راه میوفته.. فرح و محبوب هم همراهش .. با حالت گریه میگم فرزان بیا خب ببوس من و دیگه.. نگاهشو میچرخونه طرفم یه کوچولو میخنده و میاد کنارم و گونه مو میبوسه .. منم لبام خندون میشه و محکم میبوسمش .. میخواد بره که دوباره با حالت گریه میگم إ بیا خب یکی دیگه بوس بده تا آشتی آشتی .. خنده اش پرنگتر میشه و میاد محکمتر از قبل میبوسمتم و منم محکمتر .. دستامو دور گردنش میندازم و دوتایی میریم کنار محبوب و فرح که ازمون فاصله گرفتن .. دستم دور گردنشه و هی با لبای خندون و با تموم ذوقم قربون صدقه اش میرم .. اونم میخنده و میگه بچه ها ببینین این باز لوس کرد خودشووو... میخندیم و این دفعه به خیر میگذره .. آخیش .. .

خدایا شکرت..... آخ سرم .. فکرا ..  خدایا میدونم که میدونی .. پس توکل به خودت..

پسر دایی کوچولو..

 هر جا میرم دنبالم بدو بدو میاد و ولم نمیکنه.. من راه میرم و اون واسه اینکه بهم برسه باید بدو بدو کنه .. قدشم کوتاهه و وقتی پشت سرم راه میوفته ذوق میکنم و خوشم میاد.. ۴سالشه .. پسر دایی مه.. این محمد امین الان کنارم نشسته و داره برام شعر میخونه " گل گل گل ، گل از همه رنگ ، سرتو با چی میشوری با شامپو گلرنگ " .. این شعر مال چند سال پیشه .. ازش میپرسم کی این شعر و یادت داده میگه مامانم.. خجالتی هم هست وقتی باهاش حرف میزنم به جای اینکه جواب بده چشاشو باز و بسته میکنه و سرشو تکون میده.. اینقده هم کوچولو موچولوه که باید تمام سعی شو بکنه تا رو مبل بشینه ..

الانم نشسته پیشم و دیگه کمتر خجالت میکشه ... همشم خودشو موش میکنه.. موش موشی !!.. دوتا دستاشو با یه حالتی میذاره جلو بینی اش و انگار موش شده !!

این هله هوله های منم دستشه و داره میخوره

معده درد ..

معده عزیزم :

الهی دورت بگردم آخه چرا خودتو اذیت میکنی ؟ ها؟  مگه نمیدونی اگه تو خودتو اذیت کنی انگاری این جونه منه که داره به لبم میرسه ... عزیزم معده جونم بیا و با من آشتی کن .. ببین اگه همینجوری پیش بری خیلی بد میشه ها خیلی از دستت دلخور میشما بیا و بیشتر از این خلق من و تنگ نکن بیا بیا آشتی کن بیا بیشتر از این دردتو تشدید نکن.. چشم چشم منم سعی میکنم دیگه باهات اینجوری بد تا نکنم سعی میکنم دیگه با شکم خالی چیپس و هله هوله نخورم.. ببین چی به روزم آوردی .. ببین دو روزه دارم درد میکشم .. معده ی قشنگم آخه تو که میدونی من چفدر دوستت دارم چرا با من و خودت اینجوری میکنی .. چرا هی درد میگیری و باعث میشی من از دردت به خودم بپیچم ببین چیکارا میکنی بعد هی بگو چیپس میخوام.. معده جونم تو رو خدا خودتو زخمی نکنیا ورم نکنیا .. باور کن من طاقت زخم و ورم تو رو ندارم .. الهی بمیرم معده جونم بیا خوب شو آخه دوست ندارم برم دکتر .. اگه آمپول بزنه باهات قهر میکنما.. آخه چرا هی درد میگیری دوباره ول میکنی دوباره یهو درد میگیری یهو ول میکنی معده نازم بیا و واسه همیشه ول کن این دردو .. ببین انگاری از پریشب لاغرترم کردی.. اگرم نشدم حتما با این اوضاعی که تو راه انداختی لاغرتر میشم.. رحم کن .. اصلا هر چی دوست داری به خوردت بدم بیا در گوشم بگو.. اصلا مگه دوستم نداری تو؟؟؟ .... اینجوری دوستم داری؟ دارم زجر میکشما تو که اینو نمیخوای ؟ هووووم.... آخه این چه جور دوست داشتنیه ؟؟ وقتی معده ای صاحبشو دوست داشته باشه باهاش اینجوری نمیکنه که.. نمیره هی درد بگیره که اشتهای صاحبش کور شه .. ببین معده جون .. نگام کن.. میگم نگام کن ببین چه جوری زردم کردی پژمرده م کردی کمردرد برام بس نبود که حالا تو بازیت گرفته ؟؟؟ آخه دلت میاد؟؟ نوچ.... حالا گریه نکن .. میگم گریه نکن من ازت بدم نیومده فقط مواظب باش زخمی نشی ورم نکنی تو رو خدا حواست باشه ها به خاطر من.. معده جونم تو که میدونی من میمیرم برات طاقت قهر کردنتو ندارم حالا بدو بیا بغلم .. آفرین .. دیگه نبینم درد بگیریا .. نبینم قهر کنیا .. نبینم باهام دعوا کنی و هی داد بزنی و من و به خودم بپیچونی .. حالا آروم باش ..آخیییییییش .... حالا بیا برو بخواب معده جونم .. ببین دارم نازت میکنم پس یه کاری نکن مجبور شم برم دکتر.. تو که میدونی از آمپول میترسم .. حالا بخواب نازی نازی ناز میکنم معده ی مهربونمو ........

دوست دارم..

هه هه دوست دارم خودمو پرت کنم بالا بعدش که افتادم رو زمین به خودم هر هر بخندم!!!..

یا اینکه برم نزدیک یه دره خودمو هل بدم تا که بیوفتم اما همین که نزدیک افتادنم میشه  جیغ بزنم و زودی دستامو بگیرم و بکشم این ور و بعدش هر هر بخندم !!!...

دوست دارم از پشت سر بیاد چشامو بگیره و با تغییر صدا من و تا حد مرگ بترسونه اما بعدش یهو بیاد جلو چشام و از قیافه م خنده اش بگیره و از خنده ریسه بره !!!..

دوست دارم برم قایم شم بعد که میاد من و نبینه اینقده دنبالم بگرده و پیدام نکنه که داد بزنه فریاد بزنه سرشو به در و دیوار بکوبه بعدش یهو چشش به من میوفته که از پشت درخت دارم یواشکی نگاش میکنم و ریز ریز میخندم بهش ، اونم میاد جلو و چنان محکم میزنه تو گوشم که برق از چشام میپره اما بلافاصله محکم بغلم میگیره و میگه دیگه با من این شوخی و نکن !!!...

دوست دارم آروم سرمو بذارم رو شونه هاش و چشامو ببندم و فقط به این لحظه فکر کنم.. دوست دارم دستامو بگیره و بهم بگه ببین همیشه دستامون تو دست همه همیشه همیشه همیشه....

دوست دارم دوباره قیچی رو بردارم و بیوفتم به جون موهاش و دزدکی موهاشو از پشت کوتاه کنم ، بعدش تا متوجه میشه فرار کنم.. اونم بگه بیا نترس کاریت ندارم خوب کاری کردی کوتاشون کردی ..

دوست دارم صبح ساعت ۶:۳۰ بیدار شم زود زود زود و یهو بیام ببینم وای اونم اومده و دوباره قراره بریم تو آسمون..

دوست دارم یکی که خیلی دوستم داره بیاد و اینقدر حرصمو دربیاره که اشکام سرازیر شه بعدش بیاد با خوشمزگیاش من و بخندونه و از دلم در بیاره!!!..

دوست دارم وقتایی که تنهام و باهاش حرف میزنم حواسش بهم باشه.. نگام کنه.. منم با کله برم تو شکمش و دماغشو گاز بگیرم و دوباره بپرم بغلش اونم من و محکم بگیره...

دوست دارم این دوست دارم هایی رو که گفتم اونم دوست داشته باشه همیشه!!!... هیچوقت پاکشون نکنه از تو ذهنش.. همیشه تو ذهنش بمونه فراموش نکنه ...

دوست دارم وقتایی که دلم براش تنگ میشه رو حس کنه .. وقتی حس کرد به یادم یه لبخند بزنه .. دوست دارم بدونه که این لبخند درمون دل تنگه منه..

خیلی دوست دارم همه اون لحظه های قشنگی رو که با هم بودیم.. خیلی دوست دارم همه ی این لحظه هایی رو که با همیم و به یاد هم.. خیلی دوست دارم لحظه هایی که بعدها به یاد این روزا لبخند میشینه رو لبامون..

"پیمان قلبها"

خدایا شکرت

قصه گوی پیر شهر

قصه گوی پیر شهرم

بگذر آرام از کنارم

در برم منشین برایت

قصه ای دیگر ندارم

 

قصه هایم مرده در من

دیگر از افسانه سیرم

بر مزار قصه هایم

می نشینم تا بمیرم

 

روزگاری آمدی تا در کنار من بمانی

کز دل من می گریزد عشق و رویای جوانی

رفتی و لب های من شد

گور سرد قصه هایم

.

+ دختری را می بینم که زمزمه وار میخواند: "قصه گوی پیر شهرم...."

 

ماسکینه

امروز مامان بزرگ جونم اومده بود خونمون.. الهی قربون مامان بزرگم برم چقده دوستش دارم .. خیلی خیلی.. همیشه وقتی حرف میزنه اینقده خوشم میاد مخصوصا وقتی با بیان شیرینش از اون داستانای قشنگش ! برام تعریف میکنه ..

همینجوری داشتیم با هم حرف میزدیم که حرف به اینجا رسید که من گفتم چند روز پیش ماهی رو گذاشته بودم تو ظرف توی آشپزخونه و خودم یه دقیقه رفتم تو اتاق، وقتی برگشتم گربه ی شیطون خونه ی همسایه از پنجره آشپزخونه(پنجره آشپزخونه مون رو به حیاط باز میشه) اومده بود تو آشپزخونه که من سر بزنگاه دیدمش و جیغ زدم و اون گربه ی بیچاره هم از همون پنجره پا به فرار گذاشت.. اما وقتی اومدم تو آشپزخونه نمیدونستم که گربه دستش به این ماهی بیچاره خورده یا نه اما یه کوچولو که ماهی رو برانداز کردم حس کردم انگار گربه ی نامرد لمس کرده بوده ماهی نازنینمونو ، از این حسم به کسی چیزی نگفتم تا الکی به دلشون بد راه ندن ! اما دو دل بودیم که حالا این ماهی رو بندازیم دور یا نه ... خلاصه دل و به دریا زدیم و ننداختیمش دور ! و یه غذای خوشمزه ازش درست کردیم و نوش جونمون شد و نمردیم !.. اینا رو که به مامان بزرگم تعریف کردم گفت: چون با چشات ندیدی که اون گربه دستش به ماهی خورده پس خوب کاری کردی که ننداختیش دور.. بعد که اینا رو گفت رفت قشنگ نشست (آخه قبلش وایساده بود!) و با لبخندش شروع به تعریف کردن داستان کرد، گفت:

توی زمانهای خیلی قدیم، یه روز یه سگی وارد خونه ی یه قصاب میشه که همسر این قصاب برای اهالی شهرش دوغ و ماست و.. درست میکرده.. وقتی همسر این قصاب سگ و تو خونه میبینه داد میزنه ، سگ هم میخواسته از خونه بره بیرون که همسر قصاب میبینه دهن سگ سفیده و قصاب هم که این و میبینه به همسرش میگه باید این شیرها رو دور بندازیم چون سگ اون و دهنی کرده .. همسرش که از این بابت خیلی ناراحت میشه میگه آخه این همه شیر و اگه دور بریزیم پس جواب مردم و چی بدیم، مردم ماست و دوغشون و میخوان .. واسه همین میرن سراغ بزرگی تا از اون راه حل مشکلشون و بپرسن، اون بهشون میگه که اگه با چشم خودتون دیدین که سگ دهنش رو تو شیر کرده پس میتونین شیر و بریرزین دور اما در غیر این صورت نمیتونین این کا رو بکنین چون با چشم خودتون ندیدین.. همسر قصاب میگه که وقتی که سگ از خونه خارج شد من اون و با دهن سقید دیدم اما با چشمای خودم ندیدم که بره سراغ شیر، ولی قصاب مخالفت میکنه و میگه وقتی سگ با دهن سفید از خونه خارج شده پس حتما رفته سراغ شیر، به خواسته قصاب همسرش شیرها رو بیردون میریزن ... چند سال میگذره .. یک روز که قصاب داشته با چکشش گوسفندی رو تیکه تیکه میکرده و این تیکه رو کنار میذاشته سگی میاد و یه تیکه شو میدزده و فرار میکنه ، این قصاب هم دنبال سگه میره تا گیرش بیاره ، سگه وقتی...

*الان که ادامه میدم این پست و ده سال گذشته و این قصه ناتمام موند .... اگه عمری باشه حتما از مامان بزرگم میپرسم و تمومش میکنم داستان و ..

خدا جون کمکم کن..

دلخورم.. گله دارم.. اصلا چرا با من اینکار و میکنه.. بی رحم.. اگه بدونه دلم چه جوری درد میگیره.. اگه میدونست اینقده بی رحم نمیشد.. بعضی اوقات دلم بهونه شو میگیره.. آره بعضی اوقات.. آره فقط بعضی اوقات چون دلم یاد گرفته که همیشه بهونه نگیره... که الکی همیشه منتظر نمونه.. اما دله دیگه بعضی اوقات طاقتش طاق میشه مث خیلی وقتا..

دو روزه همش حس میکنم تنهام.. که تنها شدم... که تنها میمونم این کلافه م میکنه.. دیوونم میکنه .. دلمو میلرزونه.. چشامو بارونی میکنه.. دوست ندارم تنهایی رو.. دوست ندارم الکی هی بخندم و به خودم بگم که نه تنها نیستم که همه هستن که به یادمن که همین کافیه.. بسه .. تو رو خدا بسه.. خدا جون دلم غمگینه شکسته.. خدا جون... خدا جون دلم خیلی پره.. فقط تو میدونی و از حالم باخبری ..

 خدا جون شکرت .. من خوبم... خدا جونم فقط دوست ندارم این حس هی سراغم بیاد که فراموش شدم.. خدا جون یه کاری کن این حس دیگه هیچوقت سراغم نیاد.. از این حس متفرم .. متنفرم متنفرم منتفرم م م م م م... خداااااااااااااااا این حس بد و ازم بگیر.. نمیخوام .. نمیخوام ... خدا این حس لعنتی عذابم میده.. دیوونم میکنه.. دیوونه میشم و اعصابم بهم میریزه و از همه چی بدم میاد.. من اینا رو نمیخوام.. خدا.....

خسته م... از این حس خسته م.. چرا این حس تموم نمیشه.. چرا بعضی اوقات اذیتم میکنه.. چرا دست از سرم برنمیداره.. اصلا به من چه... دیگه هیچی مهم نیست... هیچی.. به درک...

نه دلم نمیاد.. دلم راضی نمیشه.. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمکم میکنی مطمئنم..

+منظورم به هیچکی نبود .. واسه اینکه سبکتر شم فقط... حرفام به خودم بود.. از هیچکی گله ندارم.. از هیچکی دلخور نیستم.. الانم دارم میخندم چون طبق معمول با نوشتن آرومتر شدم... دو کلوم حرف حساب زدم با خودم، آخه ضروری بود که به خودم یادآوری کنم خدا دوستم داره..

"پیمان قلبها"

"کتاب قصه"

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. زیر گنبد کبود زیر شهر آرزو زیر آسمون آبی دخترکی زندگی میکرد. دخترک تنها بین گلها تنها همسفر با رویا روزهایش را شب میکرد.. با پروانه ها دوست میشد با گنجشکها آواز میخواند اما آرزویش در داشتن یک خواهر خلاصه می شد. آرزویش برآورده شدن رویایش بود.. رویایش آبی ترین رویایی بود.. رویایی آبی.. همچو آسمان.. دخترک خواهری نداشت و افسوس میخورد. از خدا خواهری میخواست تا شب ها برایش قصه بگوید نوازشش کند و هنگام گریه آبنبات را سهم خود کند.  تمام لحظاتش را در این رویا به سر می برد. آنقدر غرق رویا می شد که گذشت زمان را فراموش میکرد. آنگاه که به خود می آمد دیگر شب شده بود و با اشکهایش به خواب می رفت. و بار دیگرخورشید با اشعه پر نورش دخترک را به گل و گنجشک و آسمان آبی دعوت میکرد اما دخترک دیگر خسته شده بود . این زیبایی ها برایش معنایی نداشت . تمام وجودش در رویا خلاصه می شد.. رویای داشتن یک خواهر بزرگ .. خدا خدا میکرد دعا دعا میکرد از خدا میخواست او را به آرزویش برساند .. یک روز دخترک بین گل ها زیر سایه آسمان آبی با خدا دعوا کرد.. دیگر نمیخواست در این دنیا بماند و از خدا میخواست او را به آسمان ببرد و هیچوقت بین گل ها برنگرد.. دعوایش به اوج رسیده بود که ناگهان فرشته ای با بالهای زیبا کنارش جای گرفت.. دخترک لحظه ای سکوت کرد فکر کرد خواب میبیند چشمهایش را چند بار باز و بسته کرد اما دید آن فرشته با لبخند نگاهش میکند.. فرشته با صدای  آرام همراه با لبخند به دخترک گفت "من آمده ام که خواهر تو باشم".. دخترک به فرشته مهربان چشم دوخته بود و اشکهایش بی اختیار بر روی گونه هایش جاری شد...

از آن روز به بعد دخترک رویای زیبایش را زیبا و زیباتر می دید. زندگیش رنگین شد .. بال در آورد.. همراه خواهرش با پروانه ها راهی آسمان می شد خواهرش تنها دلخوشیش در دنیا بود .. خواهرش تنها رویایش بود.. رویا رویا باورش شد.. خواهرش را آبجی بزرگه صدا میزد و از آن به بعد زندگی روی دیگرش را به دخترک نشان داد... که آن رو جز زیبایی چیز دیگری نبود..

هیاهو ..

 

تا تلویزیون و روشن میکنم، چشمم یک آن فقط اینا رو میبینه: پی ام سی، گوگوش، هیاهو .. از خوشحالی جیغ میکشم و از ذوقم داداشم و صدا میزنم .. بهش میگم وااااااااای ببین گوگوش این آهنگ و خوند واای دیدی همش میگفتم اصلا این آهنگ مخصوص گوگوشه و اون یکی(حسن شماعی زاده) نباید میخوندش.. همه وجودم فقط چشم و گوش میشه .. با تموم ذوقم زل میزنم به تی وی .........

هنوزم دستای گرمت

جای امنی واسه گریه س

تو قشنگی مثل بارون

من دلم پر از گلایه س

همینجوری دارم میبینم و از ذوقم نمیدونم چیکار کنم همش بوس میفرستم واسه گوگوش ، آخه خیلی دوست داشتم این آهنگ و خودش بخونه .. شماعی زاده که خونده بودش همش حرص میخوردم و میگفتم این آهنگ و باید گوگوش میخوووووووووووووند .... حالا که یهویی دیدم خودش خونده انگار تو اون لحظه دنیا رو بهم دادن(نازی بچه م)! با لبای خندون و چشا و گوشا خیره شدم به تی وی...

هنوزم تو این هیاهو

توی این بغض شبونه

من و گنجشکای خونه

دیدنت عادتمونه

پشت پنجره هنوزم

چشم به راهت میشینم

ای که بی تو خودم و

تک و تنها میبینم

.......

آخ چقده دوست دارم امسال برم کنسرت گوگوش.. هوووووووووووووووومممم...

شاید اگه زودتر دلم خواسته بود الان به احتمال ۴۰درصد میتونستم برم.. هوووم... کاشکی میشد برم...

أه آبجیم گفتا نمیخوای بیای ؟؟ منه ... گفتم نه بابا الان اونجا بیام چیکار..أه واقعا که .. خب میرفتم همراه داداشی .. وااااااای اگه میرفتم  اگه میرفتم.... اما عیب نداره... از الان شروع میکنم به مخ زنی آبجیم تا سال دیگه بتونم برم !... امشب به داداشیم گفتم اگه از قبل میدونستم منم میومدم همرات میرفتیم کنسرت گوگوش.. اون میخواد بره سیاوش قمیشی، پس فردا میخواد بره دوبی.. اگه من از دو ماه قبل میدونستم شاید میشد که برم اما شاید شاید.. ولی من میرم... مامااااااااااااان من میخوام برم گوگوش و ببینممممممممم.. خدا رو چی دیدی شاید سال دیگه رفتم .. حالا سال دیگه نشد سال بعدش .. خدا به گوگوش یه عمر با عزتی بده .. هوووووووووووووم... حالا خوبه پول ندارم برم واسه خودم آبنبات بخرم دیگه کنسرت هم میخوام ! .. اما میخوام... حداقل یه بار باید برم.. من میرم .. من خواهم رفت ... من می توانم.. من گوگوش را میبینم.. من اشک شوق خواهم ریخت... من در مقابلش زمزمه خواهم کرد ترانه هایش را .. آری ! من خواهم رفت...

حالا برم بخوابم خدا رو چی دیدی شاید به خوابم اومد گوگوش.. وای آی وای اگه به خوابم اومد یادم باشه بهش بگم اون آهنگ لالایی شو برام بخونه تا خوابم شیرینتر شه ! .........

روزای خوب بچگی ..

چه روزگار خوبی بود

روزای خوب بچگی

اون روزا که دلخوشیمون

چند تا مداد رنگی بود

حیف که چه زود تموم شدن

چه روزای قشنگی بود

حس گنگ !

یه پوزخند میزنم..

میسوزه گوشه لبم ..

لبم زخمی شده..

بهار اومده.. لباس سبز تنشه.. همه ی گل و بلبلا رو خبر کرده..

بارون نم نم داره میباره..

نمیدونم باز چم شده .. خوبم..

من در کویری سرد بدنبال آغوش گرم خورشیدم بی آنکه بدانم در آغوشش به خواب رفته ام ...

اشکم یاری ام میکند تا که ببارم زیر این باران..

بس است...

اشکی نیست با خود نیز شوخی دارم .. آی نخند که من بلد نیستم زیبا بگویم از باران از خورشید از بهار... لیک میفهمم زیبایی ها را.. همین کافیست...

یه پوزخند دیگه.. یا دگر!.

+سال نو مبارک

+حس میکنم هیچ غصه ای ندارم.. هیچ غمی.. حس میکنم خوشبختم..

+پس این حسای گنگ چیه .. کویر.. اشک.. چرا؟؟؟..

+خدایا شکرت .