طلوعی برای دل

طلوعی برای دل

خدا عاشق بنده هاشه

پسر دایی کوچولو..

چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱
رویا
 هر جا میرم دنبالم بدو بدو میاد و ولم نمیکنه.. من راه میرم و اون واسه اینکه بهم برسه باید بدو بدو کنه .. قدشم کوتاهه و وقتی پشت سرم راه میوفته ذوق میکنم و خوشم میاد.. ۴سالشه .. پسر دایی مه.. این محمد امین الان کنارم نشسته و داره برام شعر میخونه " گل گل گل ، گل از همه رنگ ، سرتو با چی میشوری با شامپو گلرنگ " .. این شعر مال چند سال پیشه .. ازش میپرسم کی این شعر و یادت داده میگه مامانم.. خجالتی هم هست وقتی باهاش حرف میزنم به جای اینکه جواب بده چشاشو باز و بسته میکنه و سرشو تکون میده.. اینقده هم کوچولو موچولوه که باید تمام سعی شو بکنه تا رو مبل بشینه ..

الانم نشسته پیشم و دیگه کمتر خجالت میکشه ... همشم خودشو موش میکنه.. موش موشی !!.. دوتا دستاشو با یه حالتی میذاره جلو بینی اش و انگار موش شده !!

این هله هوله های منم دستشه و داره میخوره